#شاه_کلید__پارت_1


وای خدایا پس چرا زنگ نمیخوره؟

همینطور که روی میز با استرس ضرب گرفته بودم به ساعت روبه روم نگاه میکردم....

فقط پنج دقیقه دیگه به زنگ مونده...

به پشت سرم نگاه کردم... وایی خدایا کمک کن به من نرسه من هیچی از تکالیفمو انجام ندادم!

دوباره به ساعت نگاه کردم... چهار دقیقه.... وایی بگذر دیگه.... یکم تکون بخور!

دوباره به پشت سرم نگاه کردم فقط دومیز مونده که به من برسه...

دو دقیقه... واییی بجنب!!! یه میز مونده!!!

زینگ زینگ!!!

با خوشحالی عرق نداشته ی روی پیشونیم رو پاک کردم و وسایلم رو جمع کردم و تا خواستم پام رو از کلاس بذارم بیرون روانی ( خانم اروانی!!!!!) گفت:

ـ حسینیان و خواجه وند! صبر کنید تکالیف شمارو هم ببینم ، بعد برید....

پنچر شدم! تمام شوق و ذوقم کور شد!!! خدایا خودت به خیر بگذرون!

آب دهنم رو قورت دادم و با ترس برگشتم طرفش.... مهرناز هم دفترش رو نشون اروانی داد و اروانی سری تکون داد و مهرناز از کلاس خارج شد.... منتظر من هم نموند چون میدونست که اخر عاقبتم چی میشه و حالا حالا ها باید بمونم!!! هیچ وقتم آدم نمیشدم و حرفای معلمام رو پشت گوش می انداختم و هر بار هم از کلاس پرتم میکردن بیرون!!!! ولی اینبار جدی بود... نوشتن تکالیف ریاضی برای خانوم اروانی خیلی مهم و ارزشمند بود و چون برای بار سوم حرفش رو پشت گوش انداختم اینبار به والدینم زنگ میزد که این مساوی بود با بدبختی من!!!!

خانوم اروانی یه قدم نزدیکم شد و گفت:

ـ خواجه وند دفترتو بده به من!

نفس عمیقی کشیدم و با دستای لرزون دفتر رو جلوش گرفتم.... چند صفحه اش رو ورق زد و گفت:

ـ کوشن؟

من ـ چی کوشن؟


romankadeh1.ir | @romankadeh1