#روژان،_قربانی_یک_رسم_پارت_1

از بچه ها خداحافظی میکنم و میرم خونه تا وسایلمو جمع کنم .

یه ماه استراحت باید فوق العاده باشه بعد از اون همه کار تو بیمارستان و سرپا موندن .

استراحت و سواری ... دلم یه جوری میشه . میرم خونه که زودتر کارامو انجام بدم .

عجله دارم نه به خاطر دیدن خانوادم ، نه به خاطر اینکه چند ماه ندیدمشون نه ، فقط به خاطر نازگلم ، اسب نازم ، عشقم .

من عاشقشم ، از همون بچگی عاشقش بودم ، کمبود های زندگیمو با نازگل رفع کردم البته اون وقت هایی که نزدیکم بود که خیلی کم پیش می یومد .

بعضی وقتها فکر میکنم خیلی بی عاطفه ام ، ولی باید از کی دوست داشتن و با عاطفه بودنو یاد میگرفتم ، از یه اسب ؟

از اون وقتی که فهمیدم چی به چیه ی فرق بود بین من و برادرام ، فرق بود بین تک دختر خاندان و پسرای ایل .

تو کل زندگیم حسرت خوردم ، تو بچگی حسرت محبتی که پدر و مادرم به برادرام میکردن ، وقتی که آقابک همه ی نوه هاشو که از قضا همه پسر بودنو دور خودش جمع میکرد و من از دور فقط تماشاشون میکردم ، چون اجازه نداشتم برم تو جمعشون ، چون من یه دختر بودم .

از همون بچگی تنها بودم ، خواهر نداشتم که هیچ ، هیچ دختری تو فامیل نبود که با من همبازی باشه . میخندیدم ، اذیت میکردم ، شیطونی میکردم ، تنهایی .

انگیزه رفتن من فقط و فقط دیدن نازگلم بود و بس .

دیدن خانوادم اونقدر اهمییت نداشت ولی باید می رفتم دیگه .

من روژانم ، تک دختر خاندان بختیاری ، که 23 سال پیش چشم به این دنیای به اصطلاح زیبا باز کردم ، خیلی از اون سالها گذشته و حالا من دانشجوی انترنی پزشکی هستم .

دختری که به خاطر دختر بودن همیشه دور بود ،دور بود از خانواده ، دور بود از ایل .

به سن مدرسه که رسیدم فرستاندم مدرسه شبانه روزی .

از همونجا شروع شد دوری من و خانوادم تا اینجا که الان من ایستادم ، تا الان که 23 سالمه .


romankadeh1.ir | @romankadeh1