#نقطه_سر_خط_پارت_1

آفتاب داغ ساعت 3 بعد از ظهر 19 اردیبهشت همراه دل ضعفه ای از گشنگی که از دیشب چیزی نصیبش نشده بود، ذهن آشفتمو آشفته تر می کرد. صدای دکتر خواجه هنوز تو ذهنم اکو می خورد: گند زدی مریم

می دونستم به بازی خطرناکی دامن زدم. بازیی که مطمئن نبودم می تونم از پسش بربیام یا نه؟!! و نمی دونستم دقیقا عمق این اوضاعِ به قول دکتر خواجه" فاجعه" چقدره ؟!

با نفس عمیقی سعی می کنم پیش خودم اینطور وانمود کنم اتفاق چندان مهمی نیفتاده و با بی خیالی ذاتیم، محوطه ی شلوغ نمایشگاه رو اسکن وار از نظر گذروندم: پس این امیر کجاست؟

دستمو به قصد برداشتن گوشیم و دادن اس ام اس به امیر تو جیبم فرو کردم ولی لرزش ویبره ی گوشی باعث شد از ترس تکون محسوسی بخورم. به خیال اینکه امیر باشه نفس حبس شدمو بیرون دادم و با اخمو شک به شماره ی ناشناس روی اسلاید گوشی خیره شده

-بله؟!

-سلاااام مهندسِ بعد از این

لحن پر حرص و تمسخرمهندس گفتنش چیزی نبود که با همین چند کلمه نشه فهمید کی پشته خطه. حتی اگه شماره ناشناس باشه!!

-در خدمتم آقای دکتر

- خدمت از ماست خانم مهندس

با هر کلمه ای که توی گوشی می پیچید ضربه های قلبمو بیشتر توی سرم احساس می کردم. صدای تبلیغ کتاب کنکور، از بلند گویی که فاصله ی چندانی باهاش نداشتم و هر چند دقیقه یکبار رپیت می شد روی اعصابم بود. کلافه دستمو رو سرم گذاشتم، از داغیش تازه یادم اومد درست وسط محوطه و زیر آفتاب واستادم. با نگاهی گذارا دنبال جایی سایه دار گشتم. با صدای دوباره ی دکتر مهرانفر به سمت درختای سروی که کنار فضای چمن کاری، کاشته بودن رفتم

-سکوت آدمی به جسارت تو غیر قابل درکه

درحالیکه توی دلم زمزمه می کردم " مگه آدمای بیشعور درک دارن؟! " پشت به بلوکایی که فضای سبز رو به ارتفاع 50 سانت از محوطه ی آسفالت جدا می کرد واستادم. نفس عمیقی کشیدم تا ضربان قلبی که از شدت استرس بیشتر می شد رو کنترل کنم

-داشتم با خودم فکر می کردم چه موضوعی باعث شده که دکتر مهرانفر باهام تماس بگیرن... اونم با شماره ی ناشناس

-من اگه جای تو بودم موقع حرف زدن با استادم خیلی محتاط تر عمل می کردم خانم زارع. هرچند که داشتن توقع همچین کاری از تو خیلی زیادیه

این خوبه که آدم یادش نره از کجا اومده و دقیقا توی کدوم جایگاه ایستاده. فکر کردی با 6 تا مقاله ای که توی ISI داری و یه مقاله ثبت شده توی WHO و یه عنوان دهن پرکن محقق برتر کشوری خبریه؟! خیال ورت داشته . یواش تر خانم... یه جوری برو که اگه خوردی زمین کسی بتونه جمت کنه.

حرفاش بوی تهدید می داد. و تو دلم داشتم اعتراف می کردم که به ... خوردن افتادم


romankadeh1.ir | @romankadeh1