#قرار_ما_انتقام_بود_نه_عشق__پارت_1

زندگی زیباست

یعنی درست از روزی

که زندگی ام شدی

با صدای زنگ ساعت بی حوصله از خواب بیدار شدم و به خودم بدوبیراه گفتم که چرا ساعت کوک کردم ساعت خفش

کردم و باز خوابیدم ولی یک دفعه صدای مامان اومد

مامان:طناز مامان جان دانشگاهت دیر شد هاااا همین کافی بود تا من تو جام سیخ شم و به ساعت نگاه کنم واااای خدا جون

ساعت 43:8 دیرم شد حالا چه گلی به سرم بگیرم ؟ تند لباسامو پوشیدم و روی نرده پله ها نشستم و با یه ییهو پیش به

سوی در و قتی رسیدم پایین که دیدم مامان گفت

مامان: آخه دختره ی ورپریده این چه کاریه که میکنی ؟ می افتی دست و پات میشکنه جواب اردشیر )پدرم( چی بدم

میدونی بفهمه واسه سوگلیش اتفاقی افتاده دیگه زنده نمیمونم ای خدااااا منو بکش .پریدم لپ تپل مادرمو بوسیدم و گفتم

طناز:الهی من فدای این حرص خوردنت بشم اینقدر حرص نخور به اندازه ی کافی صورتت چروک شده سنت بالاست

بیش تر از این خودتو اذیت نکن .ای کاش نمیگفتم آخه میدونم مامانم به سنش حساسه بیچاره سنی هم نداره الکی جو دادم

مامان شروع کرد به جیػ جیػ ودنبال کردن من و فش داد

مامان: ای دختره چش سفید وایسا وایسا ببینم مگه گیرت نیارم تا این سنت بزرگت کردم حالا میگی پیر شدی الهی بمیرم

romankadeh1.ir | @romankadeh1