#عشق_و_یک_غرور_پارت_1

باجه ی روزنامه فروشی پر بود از متقاضیانی که صف بسته و منتظر ایستاده بودند، تا نوبت آنها فرا رسد. پس از طی صف طویل مدت نوبت به من رسید، روزنامه ای از لیست قبول شدگان خریداری کرده و گوشه ای دنج گیر آوردم و به خواندن سرگرم شدم. صفحات قبول شدگان را تند تند ورق زدم، به نام فامیل نون که رسیدم به دقت اسامی را از نظر گذراندم آن چنان شور و التهاب داشتم که نامم را در لیست نیافتم و از این رو بار دیگر با دقت نام ها را خواندم، این بار از شادی فریادی کشیدم و با هورا کشیدن هیجان فرو نشسته را از سینه بیرون دادم. چند نفر در اطرافم با تعجب و کنجکاوی مرا نگریستند و چند عابر رهگذر سری تکان دادند اما من آن چنان در حرارت قبول شدن غرق بودم که متوجه حالت اطرافیان نبودم. دور اسمم را با خودکار قرمز علامت زدم و به سرعت به طرف خانه حرکت کردم.

آن روز خانواده ی خاله فرزانه میهمان ما بودند؛ وقتی نزدیک درب منزلمان رسیدم کلید انداختم ووارد حیاط بزرگ و با صفای منزلمان شدم.

پله ها را طی کردم و با فریاد شوق قبول شدنم را در رشته ی مهندسی معماری به همه اعلام کردم. مادرم با شوق مرا در آغوش فشردو خاله فرزانه به همراه حوری جون، دخترش، هر کدام موفقتیم را به من تبریک گفتند. عزیز جون هم دستانش را رو به بالا برد و خدا را شکر کرد. با نشاط به طرفش دویدم و او را در آغوشم فشردم و گونه ی چروکیده اش را غرق بوسه کردم؛ او با همان لحن گرم و صمیمی موهای مواجم را نواز کرد و گفت:

- امیدوارم در تمام مراحل زندگیت همینطور شاهد خوشحالیت باشیم.

خواهرم، نسیما، با شادی گفت:

- حالا تو خونه یه خانم مهندس هم داریم.

و لحنش را به شوخی آمیخت و گفت:

- مادر جون! دیگر نگران خرابی خونه نباش. خود مهندس شیوا اونو برامون رو به راه می کنه مگه نه؟!

با لبخند رو به جمع گفتم:

- حالا کو تا اون موقع! تازه اول راه هستم، بایستی چهار سال دانشگاه رو بگذرونم تا بعد ببینم چی پیش میاد.

خاله با اخمی تصنعی گونه ام رو نیشگون گرفت و گفت:

- آ، آ! قرار نشد از همین حالا انرژی منفی بدی، باید با انرژی مضاعف این دوران رو بگذرونی.

عزیز جون از روی مبل برخاست و در حالی که به سمت آشپزخانه می رفت و گفت:

- بلند شم برای دختر گلم یه اسپند پر و پینمون دود کنم که چشم خودم

عزیزم رو گرفتار نکنه.

بلافاصله مادر پیش دوید و مانع او شد و گفت:

_ لطفاً، زحمت نکشید خودم الساعه ترتیبش رو می دم.

عزیز ناچار مجدد روی مبل جای گرفت و با لبخند به چهره ام نگریست. با احترام رو به جمع گفتم:

_ اگر ناراحت نمی شید با اجازه تون به اتاقم برم کمی استراحت کنم. خودتون مطلعید که از دیروز وقتی شنیدم خبر قبول شدگان اومده یه ریز استرس و هیجان نذاشته چشم روی هم بذارم.

خاله فرزانه با لحنی دلسوزانه گفت:


romankadeh1.ir | @romankadeh1