#ارث_بابابزرگ_پارت_1



یک.. دو.. سه

یه گام به عقب.... دو گام به جلو..

با پس گردنی که مامان بهم زد هندزفری رو از گوشم در آوردم:

-چیه مامان؟

مامان عصبی صداشو ول کرد:

-یک ساعته دارم صدات میکنم. پیر مرد با اون حالش اونقدر صدات کرد خفه شد. اینقدر ورزش کردی نمردی؟

با چشمای گرد شده نگاهش می کردم، خودش متوجه تعجبم شد و ادامه داد:

-پاشو برو ببین آقاجون چیکارت داره!

نفسم رو فوت کردم:

-مادرِ من اون معلومه چیکار داره دیگه، دو قواره زمین داره نه دلش میاد ببخششون نه این که کار بزنه، هر دقیقه از من نظر میخواد به حرفم هم گوش نمی کنه.

در حالی که خودش هم خنده اش گرفته بود من رو محترمانه از تراس هول داد توی اتاق وبعد هم انداخت بیرون. گوشیم رو از جیب سوشرتم در آوردم وآهنگ رو متوقف کردم، اگه گذاشتن ما یه حرکت جدید بسازیم! از پله ها بالا رفتم وپشت در اتاقش رسیدم، در اتاق باز بود و آقا جون روی تختش در حالی که به کوسن های لوله ایش لم داده بود پاهاش رو دراز کرده بود، سرفه ای کردم تا متوجهم بشه، به من نگاهی کرد وگفت:

- بیا تو.

به محض اینکه پامو داخل اتاق گذاشتم حرفهای همیشگیش شروع شد:

-من نمی دونم خدا کدوم گناهم رو به دل گرفت که تو شدی تنها نوه ام!

لبه ی تخت نشستم وساکت موندم تا حرفش رو ادامه بده، آهی کشید وگفت:

-خدا دو تا پسر بهم داد، یکی از یکی بی عرضه تر، این از حامد که یه دختر کم عقل برام گذاشت اون از حمید که همون دختر کم عقل هم برام نذاشت!

حرفشو قطع کردم وگفتم:

-شاید گذاشته باشه وشما خبر ندارین.

با عصاش زد پشتم وگفت:

-هر بار من این حرفو زدم تو باید این جمله رو بگی؟ اصلاً نخواستم دنبالشون بگردم، دلم نخواست، تو مشکلی داری؟


romankadeh1.ir | @romankadeh1