#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_1


کاش می شد جای من باشی

تا بدانی کهچه حسی داردوقتی آدمی مثل تو رااین همه دوست دارم

*****با بهت به بابا نگاه می کردم.فکر هر چیزی رو می کردم جز...جز چی؟ خودمم نمی دونم چه خبره؟انگار خودش متوجه شده بود که حرفی نمی زد و اجازه داد فکر کنم،تجزیه و تحلیل کنم.یه کم به خودم اومدم و گفتم:

-من؟!ارباب ده بالا؟!ازدواج؟! اما...

دیگه هیچی نگفتم ،مغزم کلمه نمی داد بهم؛انگار زبونم قیچی شده.فکرشم شکنجه بود برام!نمی دونم چرا، ولی ازش می ترسیدم.دل باخته و عاشق کس دیگه ای نبودم، اما...نمی دونم اما چی؟اینجور ازدواجارو قبول نداشتم!هنگ کرده بودم!توحال خودم بودم که یه لیوان آب جلوم ظاهر شد ،بدون معطلی سرکشیدم.عاشق سرما بودم و این آب سرد کل وجودمو آروم کرده بوده؛فکرم، جسمم آروم شد. چشم به بابا دوختم که با نگرانی بهم چشم دوخته بود.اون چیزی که تو ذهنم بود رو سریع گفتم،طبق عادت!

-بابایی دارین سرکارم می ذارین؟آخه...آخه اونکه یه بچه داره،تازه ازم متنفره!خاطرات گذشته که یادتون هست؟ اون اصن چرا باید بخواد باهام ازدواج کنه؟اونم با این عجله؟آخه...

با دستی که دستمو گرفت حرفمو قطع کردم و به چهره ی مهربون بابا نگاه کردم.دستمو اروم فشرد و گفت:

-اگه اجازه بدی توضیح می دم دخترم.

ناخودآگاه لبخندی زدم؛انقدر لحن و تن صدای بابا آروم و دلنشین بود که در بدترین لحظات زندگی هم فقط می تونستی لبخند بزنی.نفسشو پرصدا بیرون داد.

-تا حرفم تموم نشده هیچی نگو؛رشته کلام از دستم میره!

با باز و بسته کردن چشام جوابشو دادم.لبخندی زد و ادامه داد:

-می دونم شوکه شدی.حق هم داری.خودمم شوکه شدم وقتی بهم گفتن!

romankadeh1.ir | @romankadeh1