#دزد_قلبم_پارت_1

ارغوان:

-اهههههههه زودباش ديگه شکوفه چیکار میکنی خیر سرت اومدی یه در باز کنی

-خب باوو هولم نکن آسون که نیست

-باشه ولی دست بجنبون داره دیر میشه

-خیله خوب

یه چند دقیقه ای علاف شکوفه بودم تا درو باز کنه و بتونم کارمو انجام بدم پوووووف از دوشنبه ها متنفرم روزایی که نوبت من و شکوفه میشه بیایم برای تامین خرج و مخارج

آخ آخ دوس دارم فقط اون سعیدی رو خفه کنم

پیر خرفت یابو زندگی منو تباه کرده با اون پسرای قوزمیتش همینجوری تو افکارم غرق بودم که یهو صدای تق در اومد و شکوفه با لبخند حاکی از رضایت وسایلاشو جمع کرد حالا ديگه نوبت من بود خیلی سریع از در وارد شدم و رفتم توی خونه البته خونه که چه عرض کنم بهتره بگم قصر واقعا خوشگل بود. یه عمارت سنگی بزرگ و یه حیاط پر از درخت و گل و یه استخر بزرگ و بی نهایت زیبا خداییش کفم برید چه جایی بود به خودم اومدم نباید زیاد لفتش میدادم این خونه بزرگ صددرصد سیستم امنیتی زیادیم داشت آروم آروم به طرف به درخت بلندی که تقریبا تو ضلع غربی عمارت بود رفتم و شروع کردم بالا رفتن.وقتی به بالای درخت رسیدم نفسی تازه کردم و پریدم روی یه شاخه ديگه تا بپرم روی دومین درخت یاد حرف شکوفه افتادم همیشه وقتی میبینه انقدر ماهر از درخت بالا میرم بهم ميگه یقین آوردم که از نسل میمونی خندم گرفته بود من تو چه موقعیتی بودم و داشتم به چی فکر میکردم!!

بالاخره پریدنام تموم شد و رسیدم به آخرین درخت که تقریبا نزدیک در ورودی بودم و با یه پرش بلند همه چیز تموم میشد اومدم بپرم که یهو مزخرف ترین صدای عمرمو شنیدم

سگ

همونجوری که پارس میکرد به طرف درختی اومد که من روش بودم و همونجا ایستاد و بلندتر پارس کشید

ای خدا بدبخت تر از منم پیدا میشه؟؟

romankadeh1.ir | @romankadeh1