#دل_من_دل_تو_پارت_1


توضیحی از نویسنده: اگه شخصیت دختر این رمان، خیلی بد اخلاق و مغرور و پاچه گیره... برای این هست که میخوام نقش مهم تربیت خانواده رو بگم، شخصیت دختر رمان من، برخلاف سن و سالش یک دختر بچه ای خامِ که بچگی نکردهِ چون خانواده ای نداشته که بچگی کنه... باید این رو ذکر می کردم چون خیلی خیلی پاچه گیره... با تشکر.

آب دهانم رو تند تند قورت میدادم... دستام از سرما قندیل بسته بودن. اینقدر این پا اون پا کردم خسته شدم! زیپ کاپشن کبریتیه قهوه ای کمرنگم رو تا آخر بستم از تو بینیم کلی حس سرما بهم دست میداد! میترسیدم سینوزیتنام ار دستم بدن... کجایی سایه وای! دستم رو فرو کردم تو جیبای کاپشنم کوله ی شل و ول خاکستریم رو روی شونم جا به جا کردم! همش تقصیر این پژمان نبود! و اگرنه اینجوری در به در نمیشدم خونم بیوفته رو دوشم بشم خانه به دوش. بلاخره با دیدن قیافه ی سایه پوفی کردم که تو هوا بخار ایجاد شد نوک بینیم سرخه سرخ بود. دوئیدم سمتش:

- چی شد؟

-هیچی به سلامتی! راحت شدی گلم خونتو دیگه واقعا از دست دادی!

- ای بابا یعنی چی؟! این پیرزن چرا نمیفهمه؟ بابا به دین به پیغمبر پژمان اومده بود ازم یه سری کاغذ ماغذ برای کارش بگیره نیومده بود که... لا اله الالله! به تُرکی آوردین منو!

- میبینی که! میگه الا بلا من با آرامش شرط گذاشته بودم فقط خودش و هم جنسای خودش وارد خونش بشن پسری ببینم پرتش میکنم بیرون چرا؟ چون آبرو حیثیت خانوم بر باد میره!

روی پاهام نشستم صورتمو توی شال گردن خاکستریم فرو بردم از گریه کردن بدم میومد هیچ وقت دوست نداشتم ضعیف نشون داده بشم نفسی عمیق کشیدم:

- پس هیچی... باید برم دنبال یه جای دیگه...

سایه آهی کشید و نشست کنارم... صورتشو چرخوند سمتم و زل زدم تو چشمای قهوه ایه خوش حالتش لباشو کجکی کرد:

- میگم آرامش؟! بیا بریم خونه ی ما...

شاید به روی خودم نمی آوردم اما نگاهم پر غم بود نفسی عمیق کشیدم و با صدای گرفته گفتم:

- نه سایه... نمیخوام سر بار کسی باشم...

- به خدا سر بار کسی نیستی میای کنار خودمون زندگی میکنی دیگه...

- میگم نه یعنی نه سایه! میفهمی چی میگی؟! تا آخر چی؟! میخوام تا آخر عمر بشینم ور دل شما؟!

- ای بابا! خب ازدواج میکنی میری!

پوزخند صدا داری زدم و من و ازدواج؟ یکم عجیبِ... آروم تر گفت:

- قبول؟

سرفه ای کردم. اینقدر درگیر این مشکل بودم که سرما فراموشم شده بود آهی کشیدم و اخمام رو تا حدودی کشیدم توی هم تازه یادم اومد که سایه دانشگاه داره:

romankadeh1.ir | @romankadeh1