#چشمان_سرخ_آبی_پارت_1


فصل اول

پیمان گسسته شده

خورشید تقریبا طلوع کرده بود و تشعشعات سرخ و طلایی اش کم و بیش از لابه لاي درختان به پنجره اتاق

آیدن* می رسید. پرتو سرخ و طلایی آفتاب صبحگاهی باعث شده بود تا موهاي مشکی آیدن براق تر و

ابروهاي کم پشتش کمتر از همیشه به نظر بیاید. آیدن غلتی زد و روي تخت خوابش جابه جا شد. حالا پشت به

آفتاب و به پهلو دراز کشیده بود. آیدن لاغر اندام بود و قد متوسطی داشت. نسبت به همسالانش نحیف تر و کم

سن تر به چشم می آمد.

ظاهر اتاق حاکی از آن بود که آیدن بیش از اندازه به نظم اهمیت می دهد. کنار تختش روي میز تحریر عکس

آیدن به همراه مردي خوشقیافه و قد بلند قرار داشت. عمو الویس * سرپرست آیدن بود. مردي سختگیر و

مستحکم. از زمانی که آیدن به یاد داشت با عمو الویس زندگی می کرد. الویس حتی عکسی هم از پدر و مادر

آیدن به او نشان نمی داد. البته آیدن هم چندان در اینباره کنجکاو نبود. زیرا الویس از کودکی این فکر را به

آیدن القا کرده بود که یافتن پدر و مادر حقیقی اش براي آیدن چیزي جز شرمندگی به بار نمی آورد. گاهی این

فکر به ذهن آیدن خطور می کرد که شاید پدر و مادرش دو معتاد خیابان گرد بودند که آیدن را در عوض چند

گرم هروئین به الویس تسلیم کردند. البته الویس بارها به آیدن اطمینان داده بود که متاسفانه آیدن برادرزاده

تنی و خونی اوست. آیدن هیچ اطلاع دیگري از پدرو مادرش نداشت. گویی الویس سالها تلاش کرده است که

هیچ اثري از برادرش در زندگی او و آیدن باقی نماند. تنها وقتی که آیدن در اقدامی شجاعانه نام پدر و مادرش

را از الویس پرسید ، فقط با دو کلمه رو به رو شد:

آلن* و دیانا*

با صداي بلند الویس که با خریدار اسبش جر و بحث می کرد از خواب برخاست. نور آفتاب آزارش می داد. از جا

romankadeh1.ir | @romankadeh1