#چراغونی_پارت_1


دسته چمدوني رو كه با خودش مي كشيد رو تو دستاش فشار داد و به كوچه اي كه بارها بارها مادرش براش از تك تك اجزاش تعريف كرده بود نگاه كرد .

كل كوچه چراغوني شده بود و نورهاي زرد و قرمز و سبز به زيبايي اون كوچه رو تو اون ساعت از شب روشن كرده بودن

پارچه هاي بزرگي هم تو كوچه نصب شده بود كه نورا نمي تونست اونو بخونه يعني خوندن فارسي رو هنوز ياد نگرفته بود تازه داشت الفبا رو از سعيد ياد میگرفت .

با صداي لاستيك و گاز تاكسي كه پيادش كرده بود چشم از روشنايي كوچه چراغوني شده گرفت و به تاكسي كه دور مي شد نگاه كرد.

با پيچيدن تاكسي تو خيابون اصلي دوباره به كوچه چشم دوخت .

آهسته به طرف انتهاي كوچه راه افتاد به دستشو براي ديدن ساعت بالا آورد ولي جاي سوختگي قبل از صفحه ي ساعتش خودشو نشون داد .





دوباره به صفحه ای كه ساعت سه و نيم شب رو نشون مي داد .

درسته ساعت يك رسيده بود ولي تا از فرودگاه بيرون بياد و سوارتاکسی بشه با اين كه خيابون خلوت بود ولي 2 ساعتي طول كشيده بود .

سكوت كوچه تو اون وقت شب با صداي چرخ هاي چمدون رو آسفالت كوچه شكسته مي شد .

با خودش فقط يك چمدون و يك كوله كوچيك آورده بود .


romankadeh1.ir | @romankadeh1