#زحل_پارت_1

دلم به هم می خورد، عق می زدم. جونم تا گلوم می اومد و برمی گشت. جلو چشمام سیاه شد... هیچ جا رو نمی دیدم... خواستم برم طرف دستشویی، خوردم زمین. وسط عق زدن گریه ام گرفت...
"نمی تونم راه برم..."
"زحل خاک برسرت که خودتو خاک برسر یه مرد کردی..."
بردیا_گریه نکن ببینم! حالت بده...
باهق هق گفتم:
_ولم... ولم... کن...
داد زد:
_می زنمت زحل! داری شورشو درمیاری، منو دیوونه نکن...
تنم می لرزید، تمام تنم به رعشه افتاده بود...
صدا زد:
مانی... مانی...
جوابی نیومد، انگار رفته بودن...
بغلم کرد... دلم می خواست این قدر نفسمو نگه دارم، تا خفه بشم، بمیرم. اما جون اینم نداشتم...
باحرص زیرلب گفت:
_آخرهم منو می کشه، هم خودشو! نگاه کن! تو این فصل مردم چی کار می کنن، ما چی کارمی کنیم...
خواستم بلند شم، دلم می خواست برم.
بازومو محکم تر گرفت و با تهدید گفت:
_زحل به حضرت عباس... دارم قسم می خورم، به حضرت عباس، یه بلایی سرت میارم، که تصورشم نکرده باشی. تکون نمی خوری! امروز به اندازه ی کافی شاهکار کردی. جنب بخوری، چشممو می بندم، نبایدها رو،رو می کنم.
با هق هق و لرز گفتم:
_بر... ب...
عصبی و عاصی چشماشو روهم گذاشت، من رو خوابوند و گفت:
_تکون نخور برم فشارسنج بیارم... بیام ببینم سرجات نیستی، وای به حالت.

romankadeh1.ir | @romankadeh1