#ز_مثل_زندگی_پارت_1


كنار پنجره ي عمرت نشستي و برگ هاي زرد زندگاني ات را بيهوده ورق مي زني !؟؟؟

بيهودگي هايت را ببلع ، نت هاي زندگي را بنويس ، كنار هم رديف كن ، بنواز ....

ز مثل زندگي ، ز مثل زيبا ، زيبايي مثل روح ، جسم ...

هـ مثل هست . هميشه هست و هستند (خدا ،تو ، او ).

د مثل دنيا .. د مثل ديدن ، ببين : زندگي زيبا هست ، اگر زيبا ببينيم ....



" تنها نيست آنكه تاريكي اتاقش و پرده ي سياه افكارش را در حصار كلمه تنهايي مي كشد ، خدا هم هست . هر روز با نقاب خورشيد طلوع مي كند . "

به نام نقاش زندگي .





يه حياط صد متري دو تا خونه ي رو به روي هم داشت كه متعلق به خانواده رادمان و فرهودي بود . خونه اي كه ارث پدري رادمان بوده و بهش تعلق گرفته بود و وقتي مي خواست شروع به ساخت و ساز كنه از اونجايي كه ساليان سال با باجناقش فرهودي همسايه بودند تصميم گرفتن شراكتي بسازند و با يه طرح خاص .يعني به جاي آپارتمان و برج دو خونه ي ويلايي تو يه حياط بسازند و كنار هم زندگي كنند .

حالا بعد سالها كنار هم زندگي مي كردند و بچه هاشون بزرگ شده بود . باقي فاميل هميشه نزديكي اين دو خانواده رو عجيب مي دونستند . همه اعتقاد داشتن روزي روابط اين دو خانواده بر هم ميريزه . ولي اون ها سعي مي كردند به چنين مسائلي فكر نكنند .

گلابتون تنها دختر فرهودي كه يك دختر زيبا و با چهره و حركات دلفريب بود از خانه بيرون رفت . مسير حياط را از چمن هاي كنار سنگفرش هاي حياط رفت تا زودتر برسه . در خانه ي رادمان هميشه براي ورود آنها باز بود و همچنين برعكس .

گلابتون وارد شد و گفت : سلام خاله .

لبخند رو لبان مهرناز خانم شكفت . با خوشرويي گفت :

ـ سلام گلاب جان ، خوبي ؟

گلابتون حرصش گرفته بود . بارها تذكر داده بود كه اسمش رو كامل صدا كنند ولي انگار حافظه دراز مدتشون ضعيف بود . از بچگي اكثراً او را گلاب صدا مي زدند و او واقعاً بدش مي اومد .

ـ خاله آن شرلي كجاست ؟

از عمد آهو رو با آن نام خطاب كرد . براي تلافي فراموش كار بودن آنها سر اسمش .

ـ خاله جون دخترم رو اون طوري صدا نكن ، آهو بالاس .

در حالي كه سمت پله ها مي رفت گفت :


romankadeh1.ir | @romankadeh1