#یه_نفس_هوای_تو_پارت_1

یه نگاه به اطرافم انداختم اصلاً نمی دونستم کجام. پاهام دیگه بیشتر از این قدرت نداشت چند ساعتی بود که تو خیابون راه می رفتم و اشک می ریختم. انگار تازه چشمام باز شده بود و دنیارو با همه زشتی هاش می دیدم دیدن پژمان تو اون وضعیت مثل این بود یکی، سیلی محکمی بهم زده باشه تا از خواب بیدار شم و بفهمم دنیا جای قشنگی نیست بازم اشکام شروع به باریدن کرد. به زمان حال برگشتم باید زودتر خودم رو به خونه می رسوندم با یه دست اشکهای مزاحم رو که باعث تاری دیدم می شد پاک کردم و با دست دیگه ام کیفم رو روی شونه ام ثابت کردم و شروع کردم به دویدن تا سر یه کوچه دویدم یه لحظه ایستادم تا ببینم کجام همه جا تاریک بود با کمی دقت متوجه ایستگاه اتوبوس که تو فاصله چند متریم بود شدم. گوشه ای از صندلی ایستگاه نشستم و زیر لب به پژمان لعنت می فرستادم. اصلاً حواسم به هیج جا نبود که یکی از پسرایی که تو ایستگاه منتظر اتوبوس بود، اومد رو به روم ایستاد.

- خانم حالتون خوبه؟ کمکی از من بر میاد؟

یه لحظه ترسیدم آخه هم تو فکر و خیال بودم هم انتظارش رو نداشتم بیاد باهام حرف بزنه حتماً قیافه ام خیلی داغونه که اومده جلو ازم سؤال می پرسه با این حال خودم رو جمع و جور کردم و گفتم:

- نه ممنون چیزی نیست.

اونم یه نگاه بهم کرد و رفت پیش دوستش، بلند شدم نگاه کنم ببینم از اتوبوس خبری هست یا نه، نخیر. حالا چرا یه تاکسی رد نمی شه. اَه... دوباره نشستم رو صندلی که متوجه زنگ گوشیم شدم.

گوشی رو از کیفم بیرون آوردم خود لعنتیش بود قطع کردم یه نگاه به تماس های از دست رفته کردم چند تا تماس از خونه و پژمان و دوستم سحر داشتم. پس چه طور نشنیده بودم لابد از بس تو فکر بودم! دوباره گوشیم زنگ خورد... گوشی رو خاموش کردم و پرتش کردم تو کیفم. یه نگاه به ساعت کردم ساعت از نُه داره می گذره، وای مامان... فوری گوشی رو درآوردم روشنش کردم، داشتم شماره رو می گرفتم که مامان خودش زنگ زد تا گفتم بله، سیل کلمات بود که رو سرم آوار می شد.

مامان:

- نسترن مامان خوبی؟ سالمی؟ چرا گوشیت رو جواب نمی دی؟ کجایی؟ مُردم از نگرانی؟

- سلام.

از بس گریه کرده بودم صدام خش دار شده بود یه کم صدام رو صاف کردم.

- دارم میام مامان منتظر اتوبوسم هنوز نیومده.

مامان:

- خب دربست بگیر، کجایی؟

romankadeh1.ir | @romankadeh1