#یادگاری_سرخ_پارت_1


پله های دانشگاه رو با عجله دوتا یکی پایین میومدم که صدای غزل روشنیدم.

غزل: -شیوا وایسا.شیواااااا

-دختره ی دیوونه اسمم تو سالن پیچیده بود.صدبار بهش گفتم با صدای بلند در ملاعام منو صدا نکن.تقریبا به من رسیده بود.باصدای نفس دارش گفت:

-شیوا.وای نفسم بند اومد.

با لحنی تندوامیخته باشوخی گفتم:شیوا ومرگ.اخه من میخوام بدونم کی تراز شعوری توبالا میره دختر؟

با حالت خنده گفت:حقته میدونسم بدت میاد اسمتو بلند صدا بزنم ولی تا توباشی تخته گاز نری.

خب امرتوبگو تامن مرخص شم بابا هومن پیش مامان بزرگشه باید زود برم.

-خیلی خب بابا.جزوه هات رو که دادی بودی دسته نسیم.اون هفته نیومده بودی دادشوون به من.جلسه دیگه هم امتحان داریم.

وااااااااای حالا من چی کار کنم؟غزل با لبخند گفت:

-من موندم کدوم مریض بدبختی میخواد بیاد زیر دست تو.خب باهوش این همه پله رودویدم تا بیام جزوه هاتوبدم بهت.که اخلاق خوشتو نشون میدی.

لبخند رولبم نشست وبه غزل گفتم:ای فدای تو رفیق.شرمنده عجله داشتم.

-خیلی خب بابا.اخلاق گندتو میشناسم.جریمت اینه که منو هم با خودت ببری.

ای بی ادب.پس بزن بریم که میخوام با دنده هوایی برم.بدو ماشین سر خیابون پارکه باید پرواز کنیم.

با غرغر گفت:اه.خب یکم نزدیک تر پارکش کن.

سفارش جا پارک اختصاصی دادم هنو نرسیده.بدو دیگه.دستشو کشیدم وبافاصله یه قدم نسبت به خودم دنبالم میومد که صداش دراومد.

-شیوا اروم تر بابا.بزن شماره 1.بابا همش تنه میخورم به این واون.راس میگفت سالن وراهرو دانشگاه شدید شلوغ بود.داشتم به سمتش برمیگشتم که بگم نمیشه زود باش.هنوز جمله روتموم نکرده بودم که با شدت به یه نفر برخورد کردم وتعادلم روازدس دادم.تا زمین خوردن ارتفاعی نداشتم که دستای قوی ومردونه منو بالا اورد.نمیدونم چرا مقابل سینش رسیدم ضربان قلبم به شدت افزایش یافت.حس رسیدن به چیزی که از دسش داده بودم درونم بوجود اومد.جرئت نگا کردن به چهرش رو نداشتم.به خودم اومدم که متوجه شدم بیشتر چند ثانیه هس که خودم رو از حلقه مردونه دستاش رها نکردم.سریع به خودم اومدم ویه قدم به عقب برداشتم.به چهرش حتی نیم نگاهی نکرده بودم.از درون دگرگون شده بودم.نگاهم روبه کاغذهای پخش شده توسالن انداختم وبه سمت غزل کشوندم.نگاهش روفردی ثابت مونده بود.رد نگاشوگرفتم وبه محل موردنظر رسیدم.به چهرش نگاهی کردم.سرش رو کمی متمایل به شونه هاش گرفته بود وباخیرگی تمام منو نگا میکرد.یادم اومد عذرخواهی نکردم.اب دهنم روقورت دادم وبا با بازوبسته کردن چشمام دهانم رو باز کردم عذر خواهی کنم که اون پیشقدم شد:

-صداش روصاف کردوگفت :شرمنده واقعا.ببخشید چشام جلو رو ندید به شما برخورد کردم.به حالت عادی اومدم وگفتم:شرمنده جناب عجله داشتم. گویا این براش کافی نبود.سریع نگام روبه سمت غزل بردم وگفتم ده بیا اینارو جمع کن.بدو.خودم هم به حالت دوزانو به زمین نشستم ومشغول شدم.غزل با نگاه خیره به مرد به جلو اومدومشغول شد.د به جلو رفتم تا دوتا کاغذ دیگه روبردارم که به پای اون جوون رسیدم.متوجه شدم هنوز سرجاش ایستاده.پایین نشست ودتا کاغذ دیگه روبرداشت وبه دستم داد.با نزدیک شدنش یه احساس سنگینی به من دس داد.برگه ها رواز دستش کرفتم ایستادم.مشغول تمیز مردن مانتوم بودم که گفت:شرمتدگی تنها فایده ای نداره.باید معذرت خواهی درستی کنین خانم محترم.


romankadeh1.ir | @romankadeh1