#وسوسه_پارت_1

وقتي امد …كسي بهش محل نداد..اهسته رفت و سر جاش نشست…هيچكس ادم حسابش نكرد..

دلم يه جورايي براش مي سوخت..

علت اين همه دل سوختگي و ترحمو نمي دونستم..فقط مي خواستم براش دلسوزي كنم….

شانس اورد رو ميزش ميوه و شيريني بود…………وگرنه كي براش مي برد

…هر چند دقيقه يكبار بهش نگاه مي كردم ….سرش پايين بود…گاهي هم براي تنوع به درو ديوار نگاه مي كرد…

اصلا خجالت نمي كشيد …كلافه بود…صدا ي هياهوي بچه ها كه از تو كوچه ميومد خبر از امدن عروس و دامادو مي داد …

سريع چادرو رو سرم مرتب كردم و با عجله به طرف در حياط دويدم..اين وسط نفهميدم كفش كي رو پام كردم..فقط فهميدم پاشنش بيشتر از دهن باز من …موقعه خنديدنه ….

خانوم جون كه اسپند يه دقيقه از دستش نمي يوفتاد …اونم به طرف در امد …..يه جور بلند كه همه بشنون

خانوم جون - بتركه چشم هرچي نامرد و بي ابروه …

همه فهميدن كي رو مي گه…. پس لازم نبود دنبال طرف بگردن ..بيچاره حالا قرمز كرده بود .. با نارحتي بلند شدو رفت حياط پشتي ….

خوبه خودش فهميده همه از ش چي مي خوان…موندم امدنش چي بود..هم خودشو عذاب مي داد هم بقيه رو…

اوه خدا…… مهناز رو ……كاش اصلا ارايشگاه نمي رفت …..بدتر از پير كفتارا شده بود..

بيچاره داماد …امشب به جاي اينكه بره حجله و از زمين و زمان دل بكنه….. بايد يه راست بره دم در جهنم و كفاره پس بده …

اين دختر از اولم بر و رويي نداشت ……چطور اين شاخ نباتو صيد خودش كرده بماند…البته اين كه گفتن نداره….معلومه ديگه باباي منم كاميون كاميون پول داشته باشه …پسر هر كله گنده اي پا ميشه مياد خواستگاريم

romankadeh1.ir | @romankadeh1