#تیام_پارت_1


چند روزی بود که مامان باهام سر سنگین شده بود منم زیاد نزدیکش نمیشدم دوست داشتم منو تو تصمیم گیری هام آزاد بزاره اخه ازدواج یه امری یه که به اجبار نمیشه قبول کرد. چون مامان دنبال عشققش رفته بود وبا اون ازدواج کرده بود و پس از مدتی متوجه شده بود که تو انتخابش اشتباه کرده و بابا اونی نبوده که فکر میکرده، همیشه تو مسایل باهم اختلاف داشتند.بابا دوست نداشت مامان زیاد با فامیلاش در ارتباط باشه و همیشه از کوچیک ترین اشتباهاتشون یه داستان باهم داشتن.چند باری میخواستم به مامان بگم که ای کاش موقعی که بابا تصادف کرده بود شما باهم قهر نبودین، متاسفانه باب مدتی توکما بود وبعد فوت کرد.بابا برای من چیزی کم نمیزاشت چه محبت چه از لحاظ مالی. چند روز پیش پسر دوست مامان ازم خواستگاری کرده بود ولی من قبول نکردم و وقتی یه جلسه دیدمش متوجه شدم خیلی با معیارهای من فرق میکنه،بنابراین جواب رد دادم. رویا دوستم

بهم گفته بود همیشه مرد زندگیت با معیارات یکسان نمیشه ولی من پافشاری میکردم تا به همه ثابت کنم که اینطوری نیست. دوست داشتم مرد زندگیم حداقل چند سالی ازم بزرگتر باشه قدش از من بلندتر و از لحاظ مالی خوب باشه، و از لحاظ قیافه بهم بخوره. من خوشبختی رو تو این چیزا میدیدم. از نظر یه دختر 20 ساله که چیز زیادی از زندگی نمی دوست.

من و رویا از مقطع راهنمایی همدیگرو میشناختیم تو یه محل بودیم و سال دوم راهنمایی با هم همکلاس شدیم دوستی ما از اینجا شروع شود رویا مثل من تک فرزند نبود اون دوتا برادر داشت رضا 4 سالی از رویا بزرگتر بود و رامین 2سال از رویا کوچکتر.

قرار بود این هفته خانواده رویا برن خواستگاری دختر عمشون برای رضا، رضا دانشجو بود و تمایلی برای ازدواج نداشت ولی به اصرار آقای امیدی (پدر رویا) قرار شد برن خواستگاری.

همین دیروز بود با رویا داشتیم به کلاس زبان میرفتیم(از موقعی که دیپلم گرفتیم به زبانکده میرفتیم) که بین راه رویا جریانو بهم گفت یه بغض تو گلوم گیر کرده بود نمی دونم چرا از شنیدن این خبر ناراحت شودم، یعنی هنوز به رضا علاقه داشتم؟

رویا: نمیدونم چه طور رضا راضی شده به خواستگاری سحر بره؟

با ته بغضی که تو گلوم داشتم گفتم: چرا مگه رضا راضی نبوده؟

سحر در حالی که در کلاس را باز کرد گفت: آخه تا چند روز پیش رضا مخالف بود میگفت هیچ علاقه ای به سحر نداره،میگفت چه طور با دختر از خود راضی مثل سحر زندگی کنم.

رویا دیگه چیزی نگفت منم به فکر فرو رفتم یادم میاد یه سالی از دوستی ما میگذشت برای اولین بار میخواستم برای تمرین ریاضی به خونشون برم رویا گفته بود کسی جز مامانش خونه نیست با خیال راحت روسریمو انداخته بودم رو تخت رویا،بعد از نیم ساعت مطالعه رویا گفت میرم برات میوه بیارم. اتاقشو نگاه میکردم که صدای باز شدن در اومد گفتم رویا راستشو بگو این خط کیه برات شعرای فروغو نوشته،وقتی برگشتم دیدم به جای رویا یه پسر قد بلند ایستاده با اون چشای درشتش به من زل زده، خیلی زود روسریمو سر کردم و با خجالت گفتم:سلام

رضا معذرت خواهی کرد و رفت بیرون.


romankadeh1.ir | @romankadeh1