#تنهایی_رها_پارت_1

خلاصــــــــه

رها دختری پرتلاش وهنرمند..البته کمی بیمار...

که ناخواسته عاشقه مردی میشه که فقط یک بار اونو دید وبعد گمش میکنه ..برای پیداکردنش خیلی تلاش میکنه ولی...

باماهمراه باشید واز این داستان واقعی لذت ببرید

ساعت شش عصریکی از روزهای اردیبهشت من و آذین هردو ازمدرسه خارج شدیم و قرار شد به سفارش استاد هنربرای نقاشی جدیدی مدل انتخاب کنیم سال اخر رشته نقاشی بودیم و امسال باید برای کنکور آماده می شدیم درکنار درس های مدرسه کتاب های سال گذشته را هم مرورمی کردیم و سخت مشغول درس خواندن بودیم برای تهیه مدل نقاشی به مغازه لوازم التحریری که دو خیابان ازمدرسه ما فاصله داشت به راه افتادیم مغازه در خیابان بزرگی قرار داشت که دو دبیرستان دخترانه و یک باشگاه پسرانه در آن بودبه همین دلیل خیلی شلوغ میشدمن دومین بار بود که به آنجا میرفتم به خاطر شلوغی زیاد راضی نبودم اگرمجبور برای تهیه مدل نقاشی نمی شدم آنجا را ترک میکردم گوشه ایی ایستادم تا آذین تقاضاشوبه مغازه دار بگه صاحب مغازه مردی جوان بیست و چهار و پنج ساله به نظر می رسید و با بعضی از خریدارها خوش وبش می کرد شخصی کنار مغازه دار روی صندلی نشسته بود مردی آرام ومتین به نظر می رسید با گذاشتن مدل های نقاشی روی ویترین من هم جلو رفتم و با آذین مشغول تماشا شدم مغازه دار لبخندی زد وگفت

-این جدید ترین مدل های نقاشی است هردو باشنیدن این حرف باشوق مشغول تماشا شدیم سنگینی نگاهی را احساس کردم همین طور که سرم پایین بودبا چشم مقابلم را نگاه کردم متوجه نگاه مرد جوان شدم که به من خیره شده بودتنم لرزید با خودم گفتم شاید فکرش جای دیگری است با عجله مدلی انتخاب کردم و به آذین نشان دادم او هم مدل نقاشی من را انتخاب کردمدل را به آذین دادم و پول هر دو را پرداخت کردم مغازه دار باکمی تعارف پول را از من گرفت با شتاب ودست پاچگی از مغازه بیرون آمدم آذین با تعجب دنبالم کرد صبر کن رها چت شد یه دفعه از مفازه خارج شدی؟

_آذین دیدی چطور اون پسره به من خیره شده بود

_کدوم پسر؟

_ا خب معلومه دیگه همون نشسته بود روی صندلی

_چی میگی تو...مگه نگاه کردن عیبی داره ببخشید خانم ندونستم بهش بگم آقا لطفا چشماتونودرویش کنیددوست عزیزمن از نگاه شما ناراحت میشه

_آذین لوس بازی در نیارحوصله داری دیر میشه باید زودتر بریم خونه

_راست میگی ها حواسم نبود

به سر خیابان که رسیدیم آذین برای سوار شدن به اتوبوس از من خداحافظی کرد و به آن سوی خیابان رفت و من هم دو سه قدم جلو رفتم سر ایستگاه اتوبوس ایستادم نمیدانم چرا بی خود اعصابم از نگاه ان مرد خورد شده بود چون اتوبوس شلوغ بود من سرپا ایستادم به بیرون خیره شدم چراغرخیابان ومغازه ها یک به یک روشن می شدندو زیبایی به خیابان میدادند منزل ما تا مدرسه خیلی فاصله داشت وقتی به خانه رسیدیم خیلی احساس خستگی میکردم مادر توی حیاط منتظرم بود

_سلام مامان

سعید جواب داد

- متن پایان نامه روتادوهفته دیگه تحویل میدم وخلاص میشم

بابا دستی به شونه ی سعید زد

romankadeh1.ir | @romankadeh1