#طلاهای_این_شهر_ارزانند_پارت_1


خود دست به کار شد و قفل کمربند را باز کرد و من فقط نگاهش کردم.

چشم روي هم گذاشت و من نگاه به جمعیت از پس شیشه معلوم انداختم و دلم هري پایین ریخت و این نفسها

گاهی بازیشان میگیرد.

قدمی از ماشین فاصله گرفتم و نگاهم چرخ خورد و ذهنم چرخ خورد و گاهی من میان سرسراي طبقه بالا میان

همه ي تنها شدن هاي خانه هم چرخ میخوردم...چرخ خوردن را دوست داشتم...از همان بچگی هایی که خانوم

نگذاشت خرجشان کنم.

جمعیت سیاه پوش را میدیدم وچشم هایم گاهی میدوید میان جمعیت و دلم اندکی آشناییت میخواست.

نگاه برگرداندم و او تکیه زده بود به ماشین لوکسش و میان پالتوي کوتاهش گرم بود و انگار تنها قلب من این

روزها یخ زده تر میشد.

زن هاي چادري را میدیدم و چادر من کو و نگاه مردان چرا خوره ي جانم میشود؟؟؟

و چه تز هایی میدادم من و یکی از آنها هم توي ذهنم چرخ میخورد و من پوزخند حرامش میکردم...زن که

باشی میان نگاه هاي دریده مردان گرگ صفت هیچ ندیده با چادر و بی چادر رقص عریانی داري و بس.

نگاه آشنایی دیدم و کمی روسریش عقب رفته بود و اشکش لحظه اي عقب رفت و دست هایش روي من باز

شد و این همان دست هایی است که اشک هایم را زدود و من میدانستم که خرم میکند.

دستی روي شانه ام نشست و میان حجمی از بوي حلوا و خرما فرو رفتم و من با همه ي دور بودن هایم هم

میدانستم که خاله نسرین جانم با آن هم وسواسش نمیگذارد حلواي عزاي آقایش را کسی جز او بپزد.

هق هقش که هوا رفت و همهمه اي شد و من باز نگاه دواندم تا آن همه آرامش نگاه خمار تن تکیه زده به


romankadeh1.ir | @romankadeh1