#تک_واژه_عشق_پارت_1


باصدای ضرباتی که به در اتاقم خورد چشم بازکردم.اتاقم تاریک تاریک بود.سریع سرجام صاف نشستم و از پنجره به بیرون نگاهی انداختم.شبه که!!!!!!!مگه من چقدرتمرگیدم؟واییییی!!!!
-آنی جان؟....مادربیداری؟...آنالیا. ...دخترم؟
پلکامو با دودستم مالیدم و از تختم اومدم پایین.تلو تلو رفتم سمت درو اهسته بازش کردم.خمیازه کشان گفتم:
-جونم زهرا خانوم؟کاری باری هست درخدمتم؟
خندیدو گفت:
-سلام خانوم خوابالوووووو......باور کن یه لحظه قلبم ایست کرد.
صورتمو خاروندم و گفتم:
-واسه چی زهرا خانوم؟مگه من لولو خورخوره ام که بترسید؟
-راستیتش.....آره.
از شنیدن جوابش شاخ در اوردم.چشمام تا اخرین حد گشاد شد.یه اینه از تو جیب کت سورمه ای رنگش در اوردوگفت:
-یه نگا بنداز می فهمی.
اینه رو قاپیدم و بااخم زل زدم توش.با دیدن خودم جیغغغغغغغغغغغ کشیدم بنفش مایل به سیاه!!!موهام به طرز فاجعه اوری بهم ریخته و تو صورتم.تابه حال تا این حد از خودم نترسیده بودم.اینه از دستم افتادرو زمین.چسبیدم به در و نفس زنون گفتم:
-دست دراکولا رو از پشت بستم.......چه عنتری ببببببببببووووووووووووووو وود!!!!!
زهرا خانوم بلند خندید.منم به پاش یه ریسه رفتم.
-دخترجان.....تو که منو کشتی.....حداقل برو اماده شو بیا واسه شام...خوابتم که ماشاا....زمستونیه.
قهقه زدم ورفتم تو اتاقم.لامپ رو روشن کردم تا حداقل جلو پامو ببینم.یه اب به دست و صورتم زدم وموهامم دم اسبی بالا سرم بستم.صورتم مثل پفک باد کرده بود.به به چقدر عالی!!!!!!کش وقوسی به بدنم دادم و رفتم بیرون.از بالای پله ها به سالن نگاه کردم.بابا وابتین رو مبلای راحتی نشسته بودند و صحبت می کردند.دویدم ومثل بچگیام خودمو پرتاب کردم تو بغل بابا که برای چند لحظه تو شوک بود.دست مهربونشو روی موهام کشید وگفت:
-سفید برفی من چطوره؟ساعت خواب.....می خوابیدی دیگه!!!تا صبح ساعاتی باقیست.

romankadeh1.ir | @romankadeh1