#تباهی_به_دست_دوست__پارت_1

روز دادگاه است...روز مرور خاطرات تلخ گذشته. ..و بد تر از آن بازگویشان برای مردمانی که در انتظار شنیدن گذشته من هستند ...گذشته ی تلخ....که تلخی اش نگذاشته شیرینی کودکی ام را بچشم....میترسم...واهمه ی حادثه ای را دارم که ممکن است لکه ی سیاهی در بخت تازه ام باشد .واهمه دارم که رحمانم را از دست بدهم ....عشقم را ....وجود زندگی ام را ....! از دست دادنش برابر است با مرگ من....!آن زمان شوم را یاد دارم،تک به تک حادثه ها در ذهنم هک شده اند ...مانند غاری که در دیوارش نوشته ای هک شده باشد ...!.هک شده است و آثارش نمی رود مگر با نابودی اش!!ذهن من هم حکایت این غار را دارد ....من با مرگ شسته می شوم!

آن زمان شوم برابر بود با تنی کبود و ضرب دیده .....برابر بود با یک افسردگی حاد ...برابر بود با متنفر شدن از مرد ها ...که حتی از نزدیک شدن به پدر و برادرانم واهمه داشتم ....و برابر بود با اعتیاد به مواد...روانی بودم ...حال کمی بهترم ...با رحمانم لحظات خوشی را دارم ...ولی اندیشیدن به آن واهمه در دل ...خوشحالی های لحظه ایم را نابود می کرد ...رحمانم گذشته ام را نمیداند .هیچ یک از اتفاق ها را و این عذابی است که دامانم را گرفته!

مامان-مانیا ...دخترم!زود بجنب دیگه مادر دیر شد ....بریم دادگاه تا آخر تکلیف این مردک نمک نشناس روشن بشه

همانطور با خود غر می زد و نفرینش میکرد و مطمئناً آه دل پاک مادرم دامن او را می گیرد ....تقصیر خودش است...نشد که در این 6 سال بیخیال من شود ...باز هم با پرویی و شجاعت تمام مرا از پدرم خواستگاری می کند و هر دفعه خواستگاری برابر بود با نقاشی ای که به دست پدرم بر روی صورت جذابش نقش می بست ....ولی حال جذابیتی برایم ندارد ....مردی ک شکست مرا ....!دل شکست و هر تکه کناری افتاد ...کی می آید تکه های دل شکسته ام را بچسباند!

‌-دختر کجایی ؟!پدرت منتظره .....بجنب دیگه اه

وای مادر را از یاد بردم...زودی گوشی ام را برداشتم و خود را در آینه نگاه کردم ...از صورتم بی روحی میبارد!

-جانم مامان جان اومدم ... اومدم بریم ...اینقدر حرص نخور ... عزیز دلم !میریم دادگاه که چی !میریم تا تکلیف این کثافت مشخص شه .....دیگه اینقدر آه و نفرین نداره که!؟ ...بدبخت عاشقه ولی بد تا کرد .... پشیمون مامان و...

-بسه بسه دختر!!مثه انکه تو یادت رفته همه چیو ...!تو یکی یادت بره که میدونم عمرا بره من یکی تا عمر دارم یادم نمیره !حتی وقتی پیر شدم و بگن الزایمر دارم !من آون اتفاق ها رو یادم نمیره !شده اسم تو رو فراموش کنم اسم آون عوضی رو ن!...

خنده ام میگیرد ...از حرف هایش

-مــــامان ....یعنی چی ؟چی میگی شما خوشگلم؟

-آره دخترم بخند ک دنیا به روت بخنده ولی تو دادگاه که من میدونم اشکت دم مشکته ...نمی تونی...

بقیه حرفش را ادامه نداد...بغض کرد، دلم گرفت ...کار مادرم همیشه بغض بود و هست با هر مرواریدی که از صورت زیبایش میغلتدو بر زمین سقوط می کند دل من دوباره میشکند از این تقدیرم !خدایا مگه من چگونه بنده ای بودم برایت در کودکی !اشک هایم یکی پس از دیگری فرو می ریزند ...هر قطره میشوید دل خاک گرفته ی مرا...

بابا - کجایید شما...ستاره جان شما که میخواستی مانیا رو بیاری ...خودت موندنی شدی زود بیا اهورا و صدرا هم اومدن منتظرن...


romankadeh1.ir | @romankadeh1