#سقوط_نرم_پارت_2

بهت زده و ناباور نگاش کردم، پلک چشمم از حرص و عصبیت درونم می پرید .

پاهام رو کشون کشون سمتش حرکت دادم و گفتم: چی گفتی؟زن داداش؟امیر می فهمی چی میگی؟

پوزخند زد. ته سیگارش رو کف اتاق انداخت . با دمپایی که پاش بود لهش کرد و گفت:دروغ میگم؟

صدام می لرزید داد زدم: عوضی ،کثافت تازه یادت اومد زن داداشتم؟محکم روی شکمم کوبیدم و ادامه دادم: وقتی این رو کاشتی چرا نگفتی زن داداش؟هان؟

عصبی چنگی به موهاش زد و نفسش رو فوت کرد بیرون.

-یلدا تمومش کن!

به سمتش هجوم بردم و محکم تخت سینه اش کوبیدم . تکون نخورد،حرکتی نکرد،حتی جلوی هجوم ضربات بعدیم رو هم نگرفت.

میزدم و فحشش میدادم، میزدم و گریه می کردم، میزدم و ناله می کردم.

-خفه شو...خفه شو بی شرف....کثافت...این بچه اته.

بی حال کف زمین سقوط کردم،حتی برای گرفتنم تلاشی نکرد.

سرم رو کف اتاق به حالت سجده گذاشتم و زار زدم.

داشتم می شمردم تا حالا چند بار اینجوری عصبی شده؟چند بار اینجوری نگاهم کرده؟کرده؟نکرده؟

کنارم نشستنش رو حس کردم، نفسهای تند و عصبیش رو حس کردم، بغض توی صداش رو شنیدم.


romankadeh1.ir | @romankadeh1