#سیمرغ_پارت_1


دیگر هوای برگرداندنت را ندارم!
در آسمانم برایت جایی نیست...
هر جا میخواهی برو!
فقط آرزو میکنم...
وقتی دوباره هوای آسمانِ من به سرت زد ؛
آنقدر آسمان بگیرد که با هزار شب گریه آرام نگیری!
و اما من....
بر که نمیگردم هیچ ؛
عطر تنم را هم ازکوچه های پشت سرم جمع میکنم!
که لم ندهی روی مبل راحتی و
با خاطراتم قدم بزنی !!!
انگشت سبابم رو روی شیشه ی بخار بسته ی ماشین کشیدم... چقدر زیبا و خیره کننده بود نقطه ی تلاقیِ این دو درجه ی متضاد! گرمای انگشتم روی سرمایِ تن یخ بسته ی شیشه به رقص در می اومد... لرزشی خفیف و آنی تمامِ وجودم رو در بر گرفت. بخاری ماشین رو به سمت خودم برگردوندم و چند لحظه دستمو جلوش گرفتم...
_سردت شد باباجون؟
نگاهش کردم.. بعد از گذشتِ یک سال هنوز هم پرده ی شرم در برابرِ من از نگاهش پاک نشده بود.. چقدر زجر آور بود دیدنِ شرمِ نگاهِ یک پدر!
_یکم!
_جاده فیروزکوه همیشه همینه ... تابستون باشه یا وسط چله همیشه ی خدا همینه!
به چهره ی منعکس شده ام تو شیشه خیره شدم!
_به نظرت هوای تهران چطوره؟؟ من زیاد لباس گرم نیاوردم همراهم!
لبخند گرمی به روم زد.
_بذار جا به جات کنیم! هرچی لازم داشته باشی میارم برات.. تا اون وقتم هرچی ضروری بود میخریم.
احساس کردم صدای دلنشینش بغض داره!
_بابا؟!
به سختی جواب داد:
_جانم؟
_من بابت هیچی دیگه غصه نمیخورم... دارم سعی میکنم از نو شروع کنم.. ممکنه شما هم دیگه غصه نخوری؟
آهی سوزناک کشید و دستش رو روی دستم گذاشت:
_دخترم... همه آرزوی من دیدن موفقیت و خوشی توئه بابا. همه امید زندگی من تو و برادرتین. هدف شما هدف منه.. این از بدیِ روزگارِ که منو رو سیاه و شرمنده ی تو و برادرت کرده. باید میموندم و این روزارم میدیدم.. تو قسمتم بوده!

romankadeh1.ir | @romankadeh1