#شوکا_عروس_جنگل_پارت_1


نه من نمی خوام ...دوستش ندارم ...تو رو خدا بابا ...
بابا با قیافه برزخیش کنارم ایستاده بود با شنیدن التماس هام بدون توجه به چشمای اشکیم غرید :
دختره نفهم چرا داری با سرنوشت خودت وما بازی می کنی ...واقعا احمقی نمی دونی اگه باهاش ازدواج کنی وبراش یه وارث بیاری میشی سوگلی ارباب ...میشی مادر ارباب اینده
اخه من به تو چی بگم ...
روی زانوهام افتاده بودم و خون گریه می کردم نگاهم به چشمای اشکی مامان افتاد ...تمام التماس هام رو توی چشمام ریختم و بهش زل زدم اما مامان مثل همیشه که نمی تونست مقابل بابا بایسته سرش رو پایین انداخت ...
چقدر من بدبخت بودم کاش زانیار اینجا بود اگه بود کسی نمی تونست بهم زور بگه منو به کاری وادار کنه ...اخ زانیار کجایی؟؟؟
با صدای بابا بهش خیره شدم با تمام سنگ دلیش گفت :
فردا میرم و اسمت رو به باجی میدم البته دعا کن شانس بیاری و انتخاب بشی
تو دلم گفتم الهی شانس نیارم ...بابا بعد از تموم شدن حرفاش از خونه بیرون رفت...
دلم بازم گریه میخواست هنوز صورتم از سیلی بابا سرخ بود و درد میکرد ...مامان وقتی از رفتن بابا مطمئن شد به طرفم اومد منو به اغوشش کشید ...
هر دو تو بغل هم زار زدیم همینطور که تو اغوش گرم و امن مامان بودم شروع کردم به شکایت
مامان من نمی خوام ...من نمی تونم زن ارباب بشم ...تو رو خدا بابا رو منصرف کن ...مامان من دوست ندارم زن سوم ارباب بشم ...
مامان موهای بلندم رو نوازش کرد وگفت:
دخترم ،شوکای من کاری از دست من بر نمیاد ....خودت که شاهد بودی دیشب چقدر با بابات حرف زدم اما قبول نکرد میگه این بهترین کاره ...دختر گلم دلم برات میسوزه مادر توام مثل من سیاه بختی ...
اره مامان راست میگه اونم به زور به عقد بابا در اوردن اونم تنها وقتی 11 ساله بوده ...بیچاره مامان از زندگیش خیر ندید فقط کتک خورد و تحقیر شد ...
همش سرکوفت شنید که دیگه بعد از من بچه اش نمیشه ...
آهی کشیدم ...چقدر روزگار با ادم سر ناسازگاری داره ...
***
مشغول شستن ظرف ها بودم که بابا از راه رسید ...مامان که از درد زانوهاش دراز کشیده بود با دیدن بابا از جاش بلند شد و گفت :

romankadeh1.ir | @romankadeh1