#شیطان_یتیم_پارت_1



مقدمه :

گرگ عاشق شده بود ...

عاشق طعمه اش ...

نزدیکش شد ...

بوییدش ...

بوسیدش و

با دندان گلویش را درید ...

افسوس...

ذات احساس نمی شناسد ...

دردش هر لحظه بیشتر میشد . سعی می کرد با کشیدن نفس عمیق دردش رو تسکین بده . خیابون ها از شانسش شلوغ بودن . وحید با سرعت به سمت بیمارستان می روند . سرعت ماشین حالش رو بدتر می کرد . با درد ناگهانی که توی دلش پیچید جیغی بلند زد و مانتوش رو توی دست هاش فشرد . بالاخره ماشین جلوی بیمارستان توقف کرد . وحید پیاده شدو چند دقیقه بعد با یه ویلچر برگشت . یه پرستار سن و سال دار به مینا کمک کرد که از ماشین پیاده بشه و روی ویلچر بشینه . یه مانتو سبز با یه شال همرنگش و یه شلوار ورزشی مشکی تنش بود . اگر وقت دیگه ای بود حتما به خاطر اینکه با این تیپ توی بیمارستان حاضر شده از خجالت آب می شد . اما اون لحظه فقط دلش می خواست از شر اون درد خلاص بشه . وحید جلوی اطلاعات ایستاد و رو به پرستاری با چشمای ریز که بهش می خورد مشهدی باشه گفت :

_ با دکتر حمیدی کاردارم .

+ خانمتون موقع وضع حملشه ؟

_ بله .

+ لطفا این فرم رو پر کنید .

پرستار به بغــل دستیش اشاره کرد و تلفن رو برداشت و با دکتر حمیدی تماس گرفت . دختر که موهای فندقیش رو از مقنعش بیرون گذاشته بود دسته ویلچر رو گرفت و شروع به حرکت کرد . وحید طوری که مینا بشنوه گفت :

_ نگران نباش عزیزم .

درد هر لحظه بیشتر میشد . دسته ویلچر رو محکم با انگشتش فشرد . پرستار با صدای مهربونی گفت:

_ بچه اولته ؟

+نه ، نه ، سومی .

پرستار خندید و چیزی نگفت . لحظه ای که میخواستن در پیچ راه رو گم بشن صدای پرستار اولی رو شنید که رو به وحید گفت

_ آقا لطفا اینجا رو امضا کنید .

توی راهرو بعدی پیچیدن و دیگه نفهمید وحید چی گفت و چیکار کرد . با لبخند ادامه داد:


romankadeh1.ir | @romankadeh1