#شیطان_صفت_پارت_1



سوز سرد زمستان، لرز بر تنم می انداخت. اما دوست نداشتم از جایم برخیزم و پنجره ی سرتاسری اتاق را که فقط برای تعویض هوا بازکرده بودم، ببندم.

باد سردی پیچید و دانه های سفید برف را به داخل اتاق هدایت کرد. دانه های درشت برف، به محض لمس کردن موکت های نخ نمای اتاق، آب شدند. جوری که گویا اصلا به داخل اتاق راه پیدا نکرده بودند!

پوزخند تلخی به دانه ها زدم، من هم آب شدم! درست مثل آن ها، هر روز و هر شب آب شدم. منتهی آن ها از گرما، من از خجالت!

آه عمیقی از سینه م خارج شد و گرمایش، کمَی دستان یخ زده ام را گرم کرد. به صفحه ی مانیتور لپ تاب درب و داغانم چشم دوختم و به کلماتی که تایپ کرده بودم، نیشخند زدم. شاید در بیرون از آن لپ تاب، هرکس هر رفتاری که دوست داشت بامن انجام می داد، اما من در فضای آن لپ تاب، چیزهایی تایپ می کردم که عقده های این چندسالم را تا حدودی رفع می کرد!

دستانم روی صفحه کلید چرخید، اما قبل از آن که فرصت تایپ یک کلمه را داشته باشم، بادی سردتر از باد قبل به اتاق وزید و این بار دانه های برف شلاق وار با گونه ام برخورد کردند. دستانم از شدت خشم مشت شد، عصبی به پنجره ی اتاق زل زدم.دیگر نشستن جایز نبود. باید آن لعنتی را می بستم تا بتوانم تمرکز کنم.

بنابراین از جایم برخواستم و با قدم های محکم به سمت پنجره رفتم. آن چنان محکم پنجره را به هم کوبیدم که صدای لرزش شیشه هایش مرا ترساند، اما با کشیدن نفسی عمیق به خودم مسلط شدم و مجددا پشت میز تحریم نشستم.

چشمانم از فرط بی خوابی درد گرفته بود اما دوست نداشتم بخوابم. دوست داشتم این داستان را در تاریکی شب پیش ببرم تا رعب وحشت را به دل بازیگران داستانم بیندازم. پوزخند خبیثی روی لب هایم نشست و به سراغ اولین شخصیت دختر رمان رفتم؛

النا! نمی دانم چرا اما نفرت عجیبی ازاین دختر در قلبم احساس می کردم.انگشتانم صفحه کلید را لمس کردند و اولین اتفاق ترسناک برای النا رقم خورد:

چشمانم از فرط بی خوابی درد می کرد اما نمی توانستم بخوابم. صداهای ترسناکی از پایین به گوشم می رسید. گاهی صدای چرخش های لاستیک اتومبیلی بر روی سرامیک های کف پذیرایی، و گاهی صدای جیغ های خفه ی دختری که گویا کسی قصد تعرض یا آزار و اذيت جنسی اورا داشت.

پتو را روی سرم کشیدم وسعی کردم نشنوم، اما نمی شد! صداها به قدری قوی بود که حتم داشتم هرچه هست، در پذیرایی اتفاق می افتد.

سرم درد گرفته بود و توانایی باز نگه داشتن چشمانم را نداشتم. پتو را از روی خودم کنار زدم و روی تخت نشستم. به محض لمس سرامیک های سرد کف اتاق، صداها قطع شد! یک تای ابرویم را بالا انداختم و به دراتاق نگاه کردم. شک نداشتم که تا چند لحظه ی پیش صدایی می شنیدم. پس این اتفاق چطور ممکن بود؟ شانه ایی بالا انداختم و با خوش خیالی گفتم:

-حتماً خیالاتی شدم.

اما قبل از آن که فرصت کنم مجدداً روی تخت دراز بکشم، باز هم همان صداهای ترسناک را از طبقه ی پایین شنیدم. منتهی این بار جیغ های گوش خراش خواهر کوچکم یسنا نیز درآن بود. وحشت زده از جایم پریدم و بدون آن که دمپایی رو فرشی ام را بپوشم، از اتاق بیرون زدم.

پله ها را با آخرین سرعت ممکن دویدم اما درست در چندپله ی آخر، پاهایم درهم گره خورد و به پایین پرت شدم. جیغ بلندی از فرط ترس زدم ومحکم با زمین برخورد کردم.

درد بدی در پیشانی ام پیچید. سرم را از روی زمین جدا کردم و با دستم محل درد را لمس کردم. با حس مایع لجز مانندی، به این نتیجه رسیدم که پیشانی ام زخم شده است.

خواستم با تکیه زدن دستانم بر روی زمین از جایم برخیزم که یک جفت پا مقابل رویم دیدم. آب دهانم را باترس قورت دادم و سرم را آرام آرام بالا آوردم که با یسنا رو به رو شدم. نفسم را از سر آرامش بیرون دادم ک یسنا مقابلم زانو زد و پرسید:

-النا چی شده؟

مجدداً دستی به پیشانی ام کشیدم و طلبکارانه گفتم:

-جنابعالی باید بگی چی شده.



آب دهانش را با سر و صدا قورت داد و گفت:

romankadeh1.ir | @romankadeh1