#شیطان_کیست_پارت_2

خواهرش لبخند زيبايي زدو دست او راگرفت :(بريم شارل...)

وماشين دوباره سرعت گرفت .س وفيا در دل ممنون خواهـرش بودكه در اين موقعـيت با او بود .مي دانـست منظور خواهرش از

ويكتوريا,شوهراو,ويكتـوربودكهدر مراسم ازدواج خصوصي يشـان ازآن تاكسيدوها بـتن داشت ومي خـواست به اين طريـق او را

سرگـرم كند . رانـنده زمزمه كرد :(مثل اينكه خانـم از چـيزي ناراحتند؟)

است !خواهرش با توجه و اطمينان از اينكه او جاسوس درجه يك پـدرشان است, با خونسردي جواب داد :(راستش مساله خيلي جدي سوفـيا از شدت خشـم بي اختـيار دست خواهـرش را فـشرد و ازآينه ي ماشين با نفرت به راننده زل زد تـا بفهماند چقدر مرد زشتي

بنظرمي اومد اما خدا رو شكر چيزي نبوده... فقط سوء تغذيه شده!)

سوفيا داشت از مهارت خواهرش در دروغگويي بخنده مي افتادكه راننده باگستاخي پرسيد :(مطمعنيد؟)

سوفيا ديگر تحمل نكرد و غريد :(مسلمه آقاي استانتون ! شما انتظارداشتيد چي باشه؟سرطان؟)

راننده لبخند تمسخر باري به لب آورد كه سوفي ا را تا ته دل سوزاند :(ماشين رو نگه داريد,من بايدكمي هوا بخورم!)

خـواهرش باوحشت ونگـراني به او نگاه كرد .بله سوفيا مي دانست نبايد با راننده اينطور حرف بزند اينكار ممكن بود عواقب سخت و

سنگيني برايش ببار بياورد اما ديگر خسته شده بود .با ايستادن ماشين به سرعـت خود را بيرون انداخت . هواي عـصرنيمه گرم و تميز

بود و خـورشيد به زيبايي بالاي كوهـهاي سبزكاليفرنيا مي درخشيد . خواهرش هم پياده شد :(حالت خوبه سوفيا؟)


romankadeh1.ir | @romankadeh1