#شیطان_کیست_پارت_1

-به نام او

تولد نفرت

باورقه هاي نتايج آزمايشش بازي مي كردو صداي لطيف خواهرناتني اش را گوش ميكردكه زير لب آواز ملايـمي مي خـواند تا

حـواس راننديـشان را پرت كند و وانـمودكند خيلي شـادند . شايد درستـش هم همين بود,او بايد ازمادر شدن خود شاد و راضي مي

بود . اين وظيفه ي هرمادري بود . كاغذها را لوله كرد وداخل كيف سياه رنگش فروكرد . خواهرش با ذوقي ساختگي صدايش

كرد :(اونجـا رو نگاه كن سوفـيا ...

سرعت روكم كن شارل!)

سر بلند كرد .اشك در چشمانش حلقه زده بود و همه جا را تارمي ديد . خواهرش از پنجره ي بـاز ماشين به

بيرون اشاره مي كرد :(اونو مي بيني سوفيا؟عين لباس ويكتورياست,يـادته؟چهارماه قبل توي جشن پوشيده بود...)

مثـلاًداشت لباس زنـانه اي راكه پـشت ويتـرين فـروشگاه بود,نشـانش مي داد اما سوفـيا فـهميد منـظورش تـاكسيدوي*سيـاه كناري

اش استtuxedo !(*لباس رسمي مردان براي مجالس عصرانه و شام.) خنـديد و اين خنده باعث رها شدن قطره اشك برروي گونه

اش شد . زود پاك كرد و به اصرارو اشاره هاي مخفـيانه ي خواهـرش جواب داد :(آره يـادمه !پس از اينـجا خـريده بود!)


romankadeh1.ir | @romankadeh1