#شکیبا_پارت_1


از کنارش گذشتم و راه افتادم سمت خونه .... جلوي درب وردي خونه که رسیدم نفسی تازه کردم ... کلید انداختم و در رو باز
کردم ....
حیاط آپارتمانمون مثل همیشه سوت و کور بود .... وقتی تو یه آپارتمان چهار طبقه ي تک واحدي زندگی کنی ... که فقط سه
تا خونواده ي دیگه غیر از خونواده ي خودت اونجا باشن ... که بچه هاي همشون یا ازدواج کرده باشن ... یا بزرگ باشن و پی
کار و زندگی ... باید هم حیاط سوت و کور باشه ... اونم درست روز وسط هفته ...
اعصابم هنوز خرد بود ... پسره خجالت نمی کشید .... راست راست تو چشمام نگاه کرد و گفت ...
-من تو رو دوست دارم .... می خوام زنم بشی ....
پسره ي علاف ... آخه یکی نبود بهش بگه با چه اعتماد به نفسی اومدي خواستگاري ... که جواب رد بشنوي و حالا بخواي دم
از دوست داشتن بزنی ...
آخه تو که نه کار داري .. نه پول داري ... نه خونه داري .... زن گرفتنت چیه ....
زنگ خونه رو زدم و پشت در منتظر ایستادم تا مامان در رو باز کنه .... عصبی بودم و کلافه ...
مامان که در رو باز کرد سریع وارد شدم و یه سلام گفتم و کفشام رو در اوردم .. مامان جواب سلامم رو داد و خیره شد به
اخمی کخ کرده بودم ... سري به حالت تأسف تکون داد ..... نگام افتاد به بابا که رو مبل .. رو به روي تلویزیون نشسته بود و
داشت جدول حل می کرد ... یه تفریح کارمندي بی دردسر .... بدون نیاز به پول ....
با قدم هاي بلند رفتم سمت بابا ....
من – ا ا ... خجالت نمی کشه ... مگه شما بهشون جواب رد ندادین ... باز اومده جلوي من رو وسط خیابون گرفته ...
و نشستم کنار بابا ...
بابا نگاه از جدولش گرفت و رو کرد به من ...
بابا – باز چی شده دختر که با توپ پر اومدي خونه .....
سري تکون دادم ...
من – چه نشسته اي که این پسر یالغوز اومده وسط خیابون جلوي دخترت رو گرفته آقا رضا ...
بابا اخمی کرد .... و به جاي بابا ... مامان پرسید ...
مامان – کی مادر ...
دستی زیر چونه م زدم و آرنجم رو گذاشتم رو پام .... رو کردم بهش ...
من – می خواستی کی باشه ... پسر آقاي صمدي ....
مامان ابروهاي نازکش رو بالا انداخت ...

@romankadeh1