#شهرزاد_قصه_گوی_من_پارت_1


مقدمه:
شهرزاد...زاده ی این شهر بزرگ...کاش میدونستی این کارت چطور سرنوشتتو تغییر میده...کاش وارد اون خونه نمیشدی...کاش...
قصه اول:
از پای تلویزیون بلند شدم و به سمت اتاقم دویدم و کتابها و جزوه های مورد نیازم را درون کیفم گذاشتم...مانتوی مشکی رنگ و شلوار جینم را پوشیدم بعد مقنعه به دست از اتاق بیرون آمدم...نیم نگاهی به تلویزیون انداختم که داشت سریال مورد علاقه ام را نشان میداد و همینطور بازیگر مورد علاقه ام را چند لحظه ماتم برد...با اینکه عجله داشتم اما تا لحظه ای که سکانس تمام نشد از جایم جم نخوردم.بعد به خود آمدم...وای خدایا دیرم شده! به روشویی رفتم و مسواک زدم و مقنعه ام را جلوی آینه سرم کردم و چروک بالایش را صاف کردم به پذیرایی برگشتم و تلویزیون را خاموش کردم و به اتاقم رفتم..اهل آرایش کردن نبودم فقط یک رژ صورتی کم رنگ زدم و بلند شدم....کیفم را برداشتم...گوشی ام را که به شارژ زده بودم کندم و داخل جیبم گذاشتم بعد به اتاق کناری رفتم...مادرم روی ویلچرش رو به پنجره ای که به حیاط باز میشد نشسته بود...به سمتش رفتم و گفتم:مامان گلم حاضری که ببرمت؟
با چشم جوابم را داد که یعنی :آره...آماده ام
دسته های ویلچر را گرفتم و کیف کوچکی را از روی تختش برداشتم و به سمت در خانه رفتم...با کمی کلنجار ویلچر را به حیاط رساندم...به سمت در که میرفتم در باز شد و فرزاد ... برادر بزرگ من و پسر ناخلف پدر و مادر وارد شد مثل همیشه با اخم هایی درهم...بیچاره پدرم از دست کارهای او دق کرد و مرد....مادرم هم به خاطر حرص خوردن از دست او سکته مغزی کرد و هم فلج شد و هم زبان بست...فرزاد با دیدن من پرسید:باز کجا داری میری؟
گفتم:سلام!...کجا رو دارم برم میرم دانشگاه دیگه....راستی خونه میمونی؟
_چطور؟
_گفتم اگه میمونی و تا برگشتنم نمیری بیرون مامان رو دیگه نبرم خونه ی مهری خانوم
_نه ببرش...من تا نیم ساعت دیگه باید برم جایی...یکی از دوستام برام کارگیر آورده...برم ببینم چطوره؟
_چه عجب...بالچیاخره آقا یه تکونی به خودشون دادن
_دیگه وقتی تو با فیس و افاده ت کارتو ول میکنی مجبورم
_خیلی بی حیایی فرزاد!
فرزاد که سرش داخل گوشی اش بود بی حوصله گفت:باشه ...قبول
_من رفتم،خداحافظ

romankadeh1.ir | @romankadeh1