#شهربازی_پارت_1

فصل اول : « بازی »

_بس کن مریم تا کی می خوای تو سرم بکوبی آخه چه جوری بگم که باور کنی به چه زبونی بگم غلط

کردم بفهم مریم بفهم که من عاشقت بودم و هستم ، من احمق ترسیده بودم خیر سرم اون کارم به خاطر علاقه ی زیادم کردم چرا قبول ...

صدای جیغ مامان مانع شد تا بابا نتونه ادامه ی حرفش و بزنه

_ بسه دروغ نگو کدوم علاقه اگه دوسم داشتی ، اگه فقط یه ذره به منم فکر کرده بودی این کارو باهام نمی کردی ،یه بچه رو این وسط بازیچه قرار نمی دادی ، بچت نمی شد وسیله تا به هدفت برسی. بچم چه گ*ن*ا*هی کرده که من نمیتونم درست باهاش برخورد کنم ، که هر وقت میبینمش یادم میاد شوهرم چه کرده با من . بد کردی حمید ، نمی تونم فراموش کنم ، خسته شدم...

برای اینکه ادامه ی این دعوای هر روزه رو نشنوم رفتم به سمت پشت بوم .

دیگه حالم از این دعوا به هم می خوره.

خسته ام از این بغض تو گلو که انگار با من متولد شده.

از قایم شدن به اندازه ی تمام عمرم خسته ام.

خونمون رو دوست دارم یه خونه ی بزرگ که جا زیاد داره واسه وقتایی که نباید تو چشم باشی وقتایی که نباید دیده بشی.

با دور شدن از اونا صداشون دیگه بهم نمی رسید اما چه فایده وقتی که حرفاشون ، دلیل دعواهاشون ، روی روحم حکاکی شده.

خیلی سخته اسمت توی دعوای هر روزه ی پدر و مادرت باشه.

اما سخت تر از اون اینه که خیلی های دیگه هم این دعوا رو دید و شنیده باشن.

romankadeh1.ir | @romankadeh1