#_ستاره_پنهان__پارت_1


هانی برای صدمین بار گوشه ی پارچه رو از نایلون بیرون آورد و گفت: خیلی نازه.

حوصله ی لبخند زدن نداشتم. فقط گفتم: از بس گفتی از چشمم افتاد.

-چه شانسی داشت. می ترسیدم پیدا نکنیم.

-فکر می کنی براش مهم بود؟

-...

-شرط می بندم همین که پاش خونه رسید یادش رفت چی انتخاب کرده.

-تو امروز یه چیزی ت هست!

اخم کردم و گفتم: فکر می کنی اون موقعی که با شوهر جونش می ر*ق*صه، اصلاً براش مهمه کی چقدر برای لباسش زحمت کشیده؟ طراحش کی بوده؟ خیاطش کی بوده؟

-ما هم که واسه رضای خدا کار نمی کنیم!!

روم رو برگردوندم و چیزی نگفتم. موقع پ*ر*ی*و*دم که می شد عصبی می شدم. دعواهای اخیرم توی مزون هم دلیل دیگه ش بود ولی مهم تر از همه حسی بود که از چهل روز پیش به جونم افتاده بود و امروز به اوجش رسیده بود. اتوب*و*س با تکون شدیدی متوقف شد و چند نفر پیاده شدند. حس کردم مردی به صورت هانی زل زده و حتی متوجه چشم غره ای که براش میرم، نیست. زن ب*غ*ل دستی به خانوم مسنی گفت: شما بشینید.

خانوم مسن به تعارف گفت: نه... راحتم دخترم.

زن راه باز کرد. آرنجش توی شکم من فرو رفت و گفت: بفرمایید.

عصبانی گفتم: نمی شینید، من بشینم! مگه نمی بینید شلوغه؟

زن پشت چشم نازک کرد و گفت: بی فرهنگ.

هانی دستم رو گرفت که حرفی نزنم. چیزی نگفتم. آروم پرسید: با این همه خستگی می خوای بری مراسم؟

-مراسم که تموم شده. فقط خودی ها هستند.

romankadeh1.ir | @romankadeh1