#ثروت_عشق_پارت_1

کنار خیابان وایساده بودم... کفش ها و لباس هایی که از فرانک قرض گرفته بودم، هویت واقعی منو پنهان میکرد....
-لعنتی بیا دیگه از دست این پسرا!
آفتاب چشمانم را اذیت میکرد. استرس داشتم. این کار، خیلی ریسک داشت... یک لحظه پشیمان شدم و خواستم برگردم اما ناگهان بنز سیاهش را دیدم که به سمتم میاد... خودشه... همونی که دیروز توی پارک بهم شماره داده بود... همونی که برق ساعت مارکدارش چشممو زده بود. بوق زد و گفت:« بپر بالا خانوم خوشگله!»
حالم ازش به هم میخورد... از همه ی پولدارا... اما به هرحال مجبور بودم، آره به خاطر عرفان، ارسلان، که یه عمر مدیونشونم.
با همه ی این فکر و خیالا در ماشینشو باز کردمو سوار شدم. چشمکی زد و گفت:« چه خبرا؟ راستی گفتی اسمت چی بود؟»
- سمانه.
- خب سمانه. بریم کافی شاپ؟
- هرجایی که عشقت میکشه.
- خیلی خب.
رسیدیم به گرانترین کافی شاپی که تو اون محل وجود داشت. من بستنی سفارش دادم و اون قهوه. وقتی که میخواست بره قهوشو از پیشخوان بگیره، فهمیدم وقت اجرای نقشمه. سریع گفتم:« خودم میرم میارمش!»
خیلی سعی کردم صدام نلرزه... و تا حدودی موفق شدم!
از جام بلند شدم و کیفمو محکم به خودم چسبوندم. رفتم سمت پیشخوان و اطرافم را به دقت پاییدم تا کسی حواسش بهم نباشه. بعد دارویی رو که داشتم توی قهوش ریختم. خوشبختانه کسی حواسش بهم نبود. خودشم سرشو رو میز گذاشته بود. کارم که تموم شد قهوه رو براش بردم.
- بفرمایید!
- دست گلت درد نکنه. خب چند سالته عزیزم؟
- مگه برات مهمه؟
- معلومه!

romankadeh1.ir | @romankadeh1