#سفید_برفی_پارت_1


- نرگس، نرگس!

همین طور توی راه پله ها می دویدم و نرگس رو صدا می زدم.

نرگس:

- چته دیوونه؟ چرا داد می زنی؟ وایستا ببینم چرا این قدر قرمزی؟ نکنه تب داری؟

- نرگس باورت می شه؟ باورت می شه نرگس؟

- چی رو باورم می شه؟ د بگو ببینم چه مرگته!

- کار پیدا کردم نرگس، کار...

وسط حرفم پرید و گفت: راست می گی گلیا؟ کار پیدا کردی؟ آخ جــــون!

هم دیگه رو بغل کرده بودیم و مثل دیوونه ها بلند بلند می خندیدیم. سریع به حالت دو رفتم توی اتاقم دفتر خاطراتم رو باز کردم و شروع به نوشتن کردم:

«شکرت خدا، شکرت! بالاخره یه کار پیدا کردم، یه کار عالی.»

سرم رو بالا آوردم و به گذشته ام فکر کردم، به گذشته ای که توش هیچ نقطه ی روشنی پیدا نمی شد. سه سالم بود که مامانم مرد. از دست کارهای بابام سکته کرد. بابام یه معتاد الکلی بود که هیچی جز عشق و حال براش مهم نبود. بیچاره مامانم چهارده سالش که بود به زور می شینه پای سفره ی عقد و یه سال بعد از ازدواجش هم خشایار به دنیا میاد. هفت سال بعد از خشایار هم نوبت منه. وقتی مامان رفت، پدرم گم و گور شد. هیچ وقت نفهمیدم چه بلایی سرش اومد. بعد از مرگ مامان، خشایار همه کسم و مثل کوه پشت سرم بود. هم برام مادر بود و هم پدر. وقتی بابا ناپدید شد، خشایار شروع کرد به کار کردن. روزها کار می کرد و شب ها درس می خوند. بهش التماس می کردم که خودش رو خسته نکنه، اما همیشه در جواب خواهش من می گفت که الهی من فدات بشم خواهر کوچولو، تو تاج سرمی و روی تخم چشمم جا داری. برای تو کار نکنم، برای کی بکنم؟ نرگس، زن داداشم بود. دختر خیلی خوب و مهربونی بود؛ ولی هر چی نباشه من اون جا یک مزاحم بودم. اون جا خونه ی خشایار بود و مسلما نرگس دلش می خواست توی اون خونه تک و تنها خانمی کنه. یه شب که برای آب خوردن از اتاقم اومده بودم بیرون، صدای نرگس رو شنیدم که به خشایار می گفت گلیا تا کی می خواد این جا بمونه؟ نکنه می خواد تا ابد ور دل ما بشینه؟ آروم برگشتم توی اتاقم و مثل وقتی که بچه بودم، بدون این که صدایی تولید کنم شروع به گریه کردم.

از اتاقم اومدم بیرون و رفتم توی آشپزخونه.

نرگس اون جا بود. هوس کردم یه کوچولو اذیتش کنم. پشتش ایستادم و بلند داد زدم:

- پــــــــــخ!

بنده ی خدا فکر کنم سکته کرد. رنگش شده بود عین گچ و داد زد:

- گلیا! آخه مگه خلی دختر؟ سکته کردم روانی، خشایار راست می گه الحق که دیوونه ای!

همین طور که می خندیدم گفتم:

- فدای زن داداش گلم بشم!

آروم هلم داد عقب و گفت:

- بسه، بسه! برو اون ور خود شیرین!

صدام رو مثل بچه ها کردم و گفتم: نگس «نرگس» جونم می شه لطا «لطفا» به من توبونه «صبحانه» بدی؟

خندید و گفت:

- بشین پشت میز تا برات بیارم.

romankadeh1.ir | @romankadeh1