#سرمای_قلب_تو_پارت_1


اربابزادگان

دستانش براي بافتني خيلي سريع شده بود ..بدون توجه به حرکتاتش سيخ را از حلقه هاي کاموا عبور ميداد...ابرها گاهي از جلوي خورشيد ميگذشتندو بر دشت سرسبزسايه مي انداختند......رها همانطور که به دشت نگاه ميکرد ..بافتني هم ميکرد...خانه ي پدربزرگش از دور نمايان بود...با لذت غرق اين دشت زيبايي شده بود که هر چند هفته يکبار ان را ميديد....با خودش فکر کرد که

-بهتره تعطيلات تابستون بيام اينجا...البته ..اگه بزارن...

با صداي شليک با ترس بلند شد ...قلبش به تپش افتاد...از بالاي تپه ي سرسبز به پايين نگاه کرد...

-صداي تفنگ بود...واي خدا...

با شيهيه ي اسب به خودش امد و به لابه لاي درختان نگاه ميکرد ..هر لحظه اماده ي فرار بود ....ديد که چند مرد سوار بر اسب به سمت عمق جنگل ميرفتند...رها با کنجکاوي خيره ي ان چند مرد بود که يکي از سوار کارها با نگاهش رها را غافل گير کرد...رها اينبار ترسيدو پا به فرار گذاشت ..چنان ميدويد که نزديک بود شلوارلي اش از چند طرف جر بخورد....بلاخره نفس زنان به کلبه نزديک شد...ننه زهرا و مادرش نازنين ...مشغول شستن ظرفها در حياط بودند که با ديدن رها ي ترسيده ..به سمتش رفتن

ننه زهرا-يا قمر بني هاشم...چي شده دخترم

مادر-رها جان..چت شده؟

رها روي زانوهاش خم شد و بريده بريده گفت...چند..نفر..اسلح..ه ..به..دست..رفتن..تو جنگل..شليکم..کردن..

ننه زهرا که فهميد صاف ايستادو گفت

-واا..دختر تو تا حالا نديدي مردا برن شکار..جوري ترسيدي که انگار دفعه ي اولته ...رها گيج نگاش کردو گفت...-يعني اونا شکارچي بودن...

ننه زهرا-يا شکارچي يا ارب...

اقاجون- چتونه شما زنا تا يه دقيقه دور هم ميشينين کل اهالي رو ميشورين...رها لبخند شيريني زدو به اقاجونش سلام کرد...اقاجون همانطور که از پله ها پايين ميومد با لبخند جوابش رو داد....

مادر-دست شما درد نکنه بابا جون ...ما کي غيبت کرديم...

اقاجون- نازنين جان ...غيبت کردن تو ذات زناست لازم به اثباتش نيست ...رها جان..دختر تو ديگه بزرگ شدي اينقدر اول صبي تنها نرو رو تپه...

romankadeh1.ir | @romankadeh1