#سنگ_هم_خواهد_شکست_پارت_1


توی خیابونا راه میرفتم.دستامومشت کرده بودم؛آستینموبه صورت خیسم کشیدم.ازروبروشدن باایرج خیلی میترسیدم.مطمئن بودم زندم نمیزاره،خیابوناکم کم خلوت میشد.صدای شرشربارون باصدای رعدوبرق باعث میشدبیشتربترسم.وسط بلوارروی چمنای خیس نشستم،لباسم خیس بودوبه بدنم چسبیده بودآرنج لباسمم پاره شده بود.یه فکراحمقانه به ذهنم رسیدیابایدباایرج روبرومیشدم کتک وشکنجه زیردست اونوتحمل میکردم یامیتونستم......آره مسلماٌمیتونستم.بایدمیتونستم،دیگه تحمل ندارم.به سختی ازجام بلندشدم.برقی خیابوناروروشن کرده بود.بعدازچندثانیه باشنیدن صدای رعدوبرق دستمومحکم روگوشام فشاردادم.مثل کسی که توخواب داره راه میره بی هدف به سمت جلومیرفتم.احساس میکردم نوک انگشتام بی حس شده.به پل هوایی رسیدم،باقدم های لرزان ازپله های فلزی بالارفتم.کناردیواره ش ایستادم،به پایین نگاه کردم.آسفالت روی جاده سیاه ترازهمیشه بنظرم میرسید.دوباره صدا رعدوبرق اومدومن بیشترنگران شدم.نرده ی کنارپل حدودنیم متربود.روی پل نشستم اشک وبارون باهم ازروی گونم میچکید.ترسیده بودم.ولی بافکرکردن به ایرج ترسموپس زدم.فکراینکه تاحالاهمه چیزوفهمیده بیشتربهم انرژی میداد.دوباره ایستادم.چشماموبستم،قلبم تندبه سینم میکوبیدونمیتونستم خوب نفس بکشم.دستموروی نرده های یخ زده ی پل گذاشتم.حس میکردم سبک ترازهمیشه آم.خواستم خودموپرت کنم که دستی به شدت به عقب هلم داد.باپهلوکف پل افتادم.خیلی سردبودلرز توتنم پیچید.باصدای بلندگفت:چی کارمیکنی؟
سریع ازروی پل بلندشدم هواتاریک بودوچهرشودرست نمیدیدم.هل شده بودم،بهم نزدیک شد.به طرفش جهش برداشتم وباتمام قدرت هلش دادم چون کارم غیرمنتظره بودبه دیوارپل کوبیدباسرعت رعدوبرق به سمت پله هارفتم.صداش هنوزتوگوشم بودوهزارباربهش لعنت فرستادم که نزاشت خودموخلاص کنم.همون طورکه میدویدم به عقب برگشتم باقدم های آرومی راه میرفت وبهم نگاه کرد.فقط یه هاله ی سیاه ازش دیدم.چراغ خیابوناروشن بودحالاکمی آرومترشده بودم.بی هدف راه میرفتم وقتی به خودم اومدم دیدم چندکوچه بیشتر باویلای ایرج ندارم.به جلوخیره شدم.نوره چراغ پورشه چشماموزد.آراد ازماشین پیاده شدودرماشینوبهم کوبید.ناخودآگاه یه قدم به عقب برداشتم.بانگاه خشمگین بهم نزدیک میشدبه چشماش نگاه کردم سیاه ترازهمیشه بود.بریده بریده نفس میکشیدم بالحن عصبی گفت:
تاالان کدوم گوری بودی؟
من من کنان گفتم:مَ....مَ....من داشتم.....یعنی...
-میدونی چه گندی بالااُووردی یانه؟
سرم وپایین انداختم بغض سختی گلوموفشارمیداد.عصبی گفت:بروتوماشین.
بادستای لرزون درماشین وبازکردم.شال خیسم به موهام چسبیده بود.آرادمثل همیشه ساکت ودستاش روی فرمون ماشین بود.دوست نداشتم سکوت کنه،دوست داشتم یه حرفی بزنه.باصدای آرومی که خودم به زورمیشنیدم گفتم:چی میخوای به ایرج بگی؟
آرادبدون اینکه تغییری توحالتش بده دستشوروی فرمون میفشرد.به سمت ویلامیرفت.انگاراصلانشنیدچی بهش گفتم تمام جراتموجمع کردموباصدای لرزونی گفتم:
آرادشنیدی چی......
ازفریادش نفسم بنداومد:ساکت شو.توفقط ساکت باش.
سرکوچه ی ویلابه داخل پیچید.یکی ازنگهبانادروبازکرد.ماشینشوتوی حیاط پارک کرد.به شیشه زدواشاره کردبیام بیرون.ازماشین پیاده شدم.همونجاخشکم زده بود.وقتی دیدحرکتی نمیکنم.باخشونت دستموکشید.ازپله هابالارفتم.درخونه روبازکردوکنارایستاد.باوحشت بهش زل زده بودم.یقموگرفت وبه داخل هلم داد.ایرج به پشت ایستاده بود.باشنیدن صدای دربه عقب برگشت.بادیدنش خون توی صورتم دوید.ایرج درحالیکه باقدم های بلندبه طرفم می اومددادزد:دختره ی حرومزاده میکشمت.
قلبم تندبه سینم می کوبید.به طرفم هجوم اُوُرد.چندقدم به عقب رفتم آرادجلوم ایستاد.روبه آراددادزد:گمشواونوراین کثافت زنده ازاینجابیرون نمیره.

romankadeh1.ir | @romankadeh1