#روزای_بی_عسل_پارت_1

فریبا،یاعسل یا هیچ کس
فریبا:ماهان اون دختره اُمله میفهمی؟؟؟؟؟؟؟؟؟ بچه این فرداپس فردا بیاد عروسم بشه من چطوری سرم وجلو فک وفامیلا بلند کنم؟؟
چون عسل چادر میذاره اُمله؟؟؟اصلا من زن اُمل میخوام بحثیه؟؟
فریبا:ماهان باهام بحث نکن حوصلت وندارم
ببین فریبا خانوم شما برام میری خواستگاری توشمال نرفتی نه من نه تو میرم پیش دایی حمید دیگه برنمی گردم
یکه خورد انتظار نداشت اسمش و بیارم همیشه میترسید بشم یکی مثله اون الان بهترین موقعیت بود از این نقطه ضعف به نفعه خودم استفاده کنم
فریبا باترس گفت
باشه فکرام ومیکنم امشب بهت میگم
ورفت باخوشحالی به هانا نگاه کردم با خنده گفت
همین فرمون برو جلو
حتما!!صبر کن ببین اگه جواب مثبته رو امشب نداد هرچی میگی بگو
هانا: خوب حالا زیاد مطمئن نباش یکم به جنبه منفی هم نگاه کن
خندیدم و رفتم داخل اتاقم و ولو شدم رو تخت...یه خانواده ی خیلی پولدار بودیم بابام یه کارخونه تولید پوشاک داشت هر ماه هم مسافرت بود خیلی کم میدیدمش...مامانمم اسمش فریباست و شاغل نیست ولی بیشتر تو مجلساس...یه خواهر دوقلو هم دارم به اسم هانا خدا رو شکر اذیتم نمیکنه دختر خوبیه.....منم ماهان هستم 26 ساله فوق لیسانس رشته مدیریت صنعتی دارم و تو یکی از شعبه های کارخونه بابام کار میکنم .....خانواده اُپنی داریم و یعنی نه تا اون حد باز حد خودون و میدونیم...این اواخر مامان بابام گیر دادن که زن بگیر خب حقم داشتن دخترشون داشت میترشید و مثلما تا منه بزرگتر ازدواج نمیکردم خواهرم حق ازدواج نداشت..... تو شمال با رفیقام محمدومهدی وشاهین دانشگاه میرفتم اونجا هم عاشق یه دختر فوق العاده مذهبی شدم و برای اینکه کله امارش ودربیارم اون و مادرش و رسوندم و یه بارم یکی مزاحمش شده بود رفتم سوپرمن بازی دراوردم کلا این شد که عاشقش شدم و اینا اول آشناییمون بود و تا الان با هم رفیق بودیم البته برای قصد ازدواج!!الان سراینکه عسل بشه عروس این خانواده دعوا داریم منم که مشاهده کردید همین الان با فریبا کل انداختم و تهدید کردم نرن خواستگاری میرم المان پیش دایی حمید.... موبایلم زنگ خورد نگاه کردم شاهین بود جواب دادم
الو شاهین
بیکاری گل پسر؟
آره
پس بپر بیرون میخواییم بابچه ها بریم دور بزنیم
اوکی الان حاضر میشم

romankadeh1.ir | @romankadeh1