#رویای_واریا_پارت_1

واریا در حالیکه سگ سفید کوچکش با شور و شوق فراوان جست و خیز می کرد به او گفت:بیا فلاف باید عجله کنیم !بستن قلاده به گردن او کار مشکلی بود .بلاخره ،موفق شد و به سرعت از میان راه باریک بین ردیف قفسها گذشته ،به خیابان پررفت و امد رسید .به نظر می رسید تا تقاطع کنزکینگتون و رسیدن به پارک تنها چند دقیقه راه بود .ولی واریا عصبانی به نظر می رسید چون هر تاخیری یعنی دیر رسیدن او به محل کارش .او نمی دانست که این مرتبه چه طور خواب مانده بود زیرا معمولا او قبل از صدای زنگ ساعت در ساعت 5/7 صبح بیدار می شد .

امروز صبح همه چیز غلط از اب درامده بود .او خواب مانده بود چون ساعت طبق معمول کار نکرده بود تا با صدای زنگش او را بیدار کند .پیش امدن همه این این اتفاقات به دنبال هم این حس را به او داده بود که زمان مثل یک قطار سریع السیر به سرعت عبور می کند و در حال مسابقه دادن است .به هر طریق انها به پارک رسیدند و او همراه فلاف سعی می کرد پابه پای صاحبش جست و خیز کنان بدود ،میدوید.واریا تصمیم گرفت قلاده او را ازاد بگذارد تا سگ بتواند آزادانه شیطنت های روزانه اش را انجام دهد .

سایه روشن پریده رنگ نور آفتاب در صبح زود روی شاخه ها و درخت ها و بستر رنگارنگ گلهای لاله می درخشید و زیبایی چشمگیر ان جلب نظر می کرد .برخورد باد به موهای پریشان واریا و برق چشمانش جذابیت خاصی به او داده بود در حال دویدن ،نفس نفس زنان به سگش گفت :تند نرو فلاف!اما سگش توجهی به حرف او نداشت و همچنان به سرعت می دوید که ناگهان ان حادثه رخ داد (خاک بر سر داستان وارد شد ).

مرد قد بلندی در مقابل انها ظاهر شد .درحالیکه واریا سعی می کرد سگ را کنترل کند ولی موفق نشد و سگ به راه دیگری رفت .این کار باعث شد قلاده به دور پاهای مرد قد بلند بپیچد و قبل از انکه واریا بفهمد که چه اتفاقی افتاده ناله ی دردناکی از سگ بلند شد و بدون معطلی به طرف چمنزار فرار کرد و در حالیکه قلاده اش را هم به دنبال خود می کشید به سرعت دور شد .واریا خیره و مات به مردی که جلو او به زمین افتاده بود ،نگاه می کرد .

-من خیلی متاسفم !واریا دست پاچه جواب داد .من از شما معذرت می خوام .هیچ نمی فهمم این ماجرا چطور اتفاق افتاد .ایا شما صدمه دیدین؟

مردقد بلند که با چشمان تیره و درخشانش به واریا خیره شده بود جواب داد:

-معذرت خواهی نکنید مادموازل .صدای آرامش بخش او که با کمی لهجه خارجی همراه بود ادامه داد :

-همه چیز روبراه است فقط من کمی گیج شدم .

-خیلی متاسفم ،من و سگم داشتیم با عجله می رفتیم که دیگه نفهمیدم چه اتفاقی افتاد(ولی من که فهمیدم ....).


romankadeh1.ir | @romankadeh1