#رخ_دیوانه_پارت_1

گاهی وقتها قلب یک انسان پر از رازهای نهفته است

گاهی وقتها قلب یک انسان پر از درد دلهایی است که به زبان آوردنش سخت است . من نیز درد دلم را ، درد دل همه را بی پرده و ساده مینویسم تا همه ساده بخوانند و ساده درک کنند .

مقدمه:گاهی یک جمله یک زندگی جهنم میکنه گاهی یک جمله زندگی بهشت هر چیزی ممکن پس فکر کن حرفت به طرف مقابلت بزن.

دقیقا نمیدونم این بار چندم طول این چهار دیواری 3*4 طی میکنم بارها به صفحه گوشیم نگاه میکنم شاید حتی یک پیام این دل نگرانی ازم دور کنه ،اما هیچ چیز امیدوار کننده ای نیست با زنگ خور گوشیم از فکر بیرون میام نگاهم روی صفحه گوشیم قفل میشه فقط یک کلمه توی ذهنم دوران پید میکنه خودش... دکمه اتصال میزنم اجازه حرف بهش نمیدم:معلوم هست کجایی کسرا میدونی چند بار زنگ زدم میدونی چقدر پیام دادم در دست رس نبودی نمیگی نگران میشم کجایی الان چهار ساعت پیش باید رسیده باشی ) و فقط سکوت که باعث میشه ساکت باشم خانم شیرازی؟خودم هستم بفرمایید !؟ میتونم بپرسم گوشی برادر من چرا پیش شماست؟شما چه نسبتی با اقای شیرازی دارید ؟اقا گفتم که گوشی برادرم پس منم میشم خواهرش .متاسفانه خبر ناگواری براتون دارم !چه اتفاقی افتاده اقا نصف جان شدم ؟متاسفانه ایشون تصادف کردن .چی تصادف الان کجاست ؟خانم محترم تشریف بیارید خودتان متوجه میشید. کجا باید بیام ؟بیمارستان اپ..انا اهواز

هراسان لباس میپوشم توی دلم میگم خدایا فقط بهم صبر بده نمیدونم چطور به برادر دیگم زنگ میزنم با اولین بوق جواب میده الو ریحان مهرزاد بیا فقط بیا باید بریم اهواز .چی چرا؟ چی شده ریحان؟ حال مامان بد شده؟نه کسرا ...کسرا تصادف کرده .تنها یک کلمه میشنوم :امدم از اتاق میام بیرون نگاهم به مامانجون می افته کجا میری ریحان این وقت شب نگاهش میکنم نباید بگم چی شده هنوز ده روز از مرگ باباجون نگذشت این چند شبم بخاطر ترسش از تنهایی من پیشش بودم

هیج جا مامان جون با مهرزاد میرم داروخانه امشب شاید بگم عمو بیاد پیش شما راستش فردا امتحان دارم .برو مادر خدا به همراهت .از دروغ گفتن بیزارم ،ان هم دروغ گفتن به عزیزانم .با تک بوق مهرزاد میام بیرون نگاهم میکنه میدونم الان رنگم شده مثل میت از توی جیبش یک شکلات تلخ بهم میده اینم عادت برادرام میدونن حالم که بده فقط شکلات تلخ میخورم بهم میگه بلیط رزرو کردی گفتم برای دو نفر اونم اهواز این موقع سال حتما بلیط هست تا فرودگاه نمیدونم چطور رانندگی میکنه من که تو حال و هوای خودم بودم نمیدونم بگم از شانس خوب یا شانس بد مهرزاد تونست برای یک ساعت بعد بلیط بگیره نمیدونم این سه ساعت چطور گذشت فقط گذشت من الان توی فرودگاه اهوازم با یک تاکسی مستقیم میریم بیمارستان به اطلاعات که میرسم میپرسم اورژانس کجا ؟مسیولش این قدر خسته بود که یک بالش بهش میدادن همینجا میخوابید با دست نشان میده به پذیرش میرم نمیدونم چرا این قدر دلشوره دارم، حس میکنم حمایت مهرزاد وگرنه نمیتونستم روی پاهام وایسم دوتا پرستار میبینم مشغول بگو بخندن بهشون میگم وقت بخیر بیماری به نام کسرا شیرازی کجاست؟ یکیشون که اصلا اهمیت نمیده اون یکی میگه چند دقبقه صبر کنید و به حرفاشون ادامه میدن عصبی میشم میز دور میزنم لباس یکیشون میگیرم بهش میگم خانم من اینجا نیومدم داستان های هزار یک شب شما بشنوم جواب من بده بعد هر چقدر میخوای غیبت کن با ایشی روش بر میگردون میبینم که میگه اسمش چی بود این بار مهرزاد با صدای که میدونم از عصبانیت داره میلرزه میگه کسرا شیرازی . وصدای پرستار : فوت شدن الان سرخانه هست و این منم که دیگه هیچی نمیفهمم

ریحان اینجایی کسرا چی شده ما کجاییم ؟چرا ما تنهاییم ؟ هیچی اومدیم یک جا خوب .یعنی چی خوب مادر و پدرها باشن خوب بدون اونا خوش نمیگذره .میخوای بری پیششون ریحان؟اره بعد همگی باهم بیایم باشه بریم اما شایدخیلی طول بکشه دوباره بیایم اینجاحالا دستت بده بهم تا بریم کسرا دوباره که میایم ایجا خیلی قشنگ ؟میایم عزیزم میایم گلکم. بریم ریحان بریم داداش. یک قولی بهم میدی ریحان !چی داداشی؟ بهم دیگه نگو داداش .چرا کسرا؟دوست دارم اسمم بگی .هر چی تو بخوای....تاریکی صدای گریه صدا یک زن میشنوم چرا بیدار نمیشه مهرزاد؟بیدار میشه مامان مهیا مهزاد دخترم داره از دست میره مامان ناتاشا بیدار میشه مامان ناتاشا مامان مهیا میبری بیرون من پیش ریحان هستم فردا مراسم هفت کسرا حس میکنم صداش میلرزهو دوباره چیزی نمیفهمم چشمام درد میکنه اروم بازشون میکنم دستم توی دست مهرزادبا لبخند نگاهم میکنه

ما کجایم مهرزادبیمارستان بیمارستان برای چی ؟هیچی نمیگه حلقه اشک توی چشماش میبینم یادم میاد زنگ گوشیم ...اون مرد.... بیمارستان ...اهواز ....کسرا میزنم زیر گریه میگم مهرزاد کسرا کجا من ببر پیشش بغلم میکنه اروم باش خواهری اروم اما نمیشه رفت پیشش

چرا نمیشه من میخوام کسرا ببینم ؟مهرزاد:چون ... کسرا یک هفته پیش دفن کردن .چی چرااا ؟بودن من مهم نبود چرا نذاشتین برای اخرین بار ببینمش اخ خدایااا نمیدونم وضعیتم چطور بود که مهرزاد محکم نگهم داشت بود میگفت اروم باش خواهری اروم داری میلرزی و بعد پرستاری که میاد با یک ارام بخش دوباره میخوابم امروز هفت روز که از مرگ عزیز ترینم میگذره حالا من محکم ترین پناهم از دست دادم رو به روی مزارش میشنیم هیچ نمیگم نه گریه میکنم نه حرف میزنم فقط خیره میشم صدای دکتر و دوست باباسهیلم میشنوم سهیل این دختر داره از درون داغون میشه باید گریه کنه میگی چیکار کنم حسین من وناتاشا کهن و مهیا همه نگرانشیم دکتر:تنهاش بذارید پیش مزار ریحان توی تنهایی همیشه با خودش کنار میادافتاب داره غروب میکنه من هنوز نشستم همه رفتن فقط مهرزاد میبینم که داره دور تر از من با گوشی صحبت میکنه حدسش نمیتونه سخت باشه چه کسی اون طرف خط منیر دوست چندین ساله من و مهرزاد و کسرا و نامزد فعلی مهرزادقرار بود بعد امتحانهای ما چهارتا مراسم عقدشون بگیرن نمیدونم چطور شد یا چقدر وقت گذشت اما از صورت خیس اشکم هوای تاریک شده میشد فهمید خیلی وقت تنهام

ادم بی عاطفه نبود اما کسرا به شکلی من بزرگ کرده بود محکم باشم جلو کسی کمر خم نکنم یاد ندارم از کلمه چشم یا خواهش میکنم استفاده کرده باشم کسرا منو ریحان نکونام این شکلی بزرگ کرده بود به سمت ماشین مهرزاد حرکت میکنم مهرزاد بدون حرف پشت سرم میادمهرزاد یک بلیط برام بگیر میخوام برم اصفهان چی اصفهان ؟اره داداش میخوام این چند وقت تاچهلم کسرا برم توی خونش تنها نمیشه ریحان تنها نه چرا نمیشه بار اولم نیست تنها تو خونه میخوام باشم از نه سالگی تنهایی یاد گرفتم یاد نیست مامان ناتاشا و بابا سهیل که میرفتن تهران برای درمان مامان ناتاشا من تنها بودم و گاهی مجبور بودم ار برادر برادر چهارسالم مراقبت کنم شما همیشه نبودین

باشه هر چی تو بخوای خواهری ،نور چشمی کسرا .حس کردم چشمام از زور اشک نریختن داره میسوزه و ده ساعت بعد من و اصفهان و خاطراتم ساعت پنج صبح با یک تاکسی مستقیم میرم خانه کسرا همیشه کلید خونش داشتم از خصوصیات ما دوتا بود که بیشتر وسایل مصرفی مثل هم داشتیم حجوم خاطرات داره اذییتم میکنه همیشه میگفت ریحان اگر یک روزی پیشت نبودم خانه من اون صندلی معلق میتونه ارامش دهنده باشه برات لباس هام عوض میکنم میرم توی بالکن همیشه اینجا نماز میخوندم پشت سرش

دو رکعت نماز خوندم رفتم توی اشپز خانه قهوه جوش روشن کردم

یک دفعه یاد اولین بار که قهوه درست کردم و برای شوخی با کسرا داخلش فلفل ریختم و تا دو روز مجبور شد سوال ریاضی حل کنم

romankadeh1.ir | @romankadeh1