#پرنسس_بی_احساس_من_پارت_4

اوستا: اوی اقای دکتر نپیچونا باید از اول تا اخرشو بگی وگرنه میرم همه چیو میزارم کف دست مامان جونت


_ وای ن تروخدا نگیا دیگه ولم نمیکنه


اوستا: خب پ بگو


_ اوووم خب داستان از اونجایی شروع شد ک
(حدود پنج سال پیش ک من تازه از ایران اومده بودم اینجا
عمو شهریار رفته بود ایران تا به یکی از دوستاش سر بزنه
وقتی برگشت پاریس با خودش یه دختر اورده بود یه دختر ک از نی قلیونم نازک تر بود صورتش سفید رنگ گچ رنگ پریده بود مث روح عمو گفت ک این دختر پارسال مادر و پدرشو توی اتیش سوزی از دست داده و کسیو نداره افسردگی داره و حافظشو از دست داده هیچی بلد نبود حتی بلد نبود با مبایل کار کنه اصلا نمیدونست چی هست هنوزم بعد پنج سال نمیدونه چیه عمو سپردش به من تا باهاش حرف بزنمو سعی کنم حالشو بهتر کنم خب منم مثلا خیر سرم روانشناس مملکت بودم جو گرفتمو قبول کردم دختره حرف نمیزد ک هیچ حتی سعی نمیکرد با ایما اشاره حرفشو بهم بفهمونه فقط مث برج زهرمار میشست نگام میکرد فقط کافی بود یکی باهاش بد حرف بزنه اسایشگاهو میزاشت رو سرش ظرفای اتاقشو میشکوند یارو رو میگرفت به باد کتک هنوزم همینجوریه ها هیچ تغییری نکرده
هنوزم همونجوری درجواب حرفات نگات میکنه و هیچی نمیگه خستم کرده خسته دارم دیوونه میشم از دستش


اوستا: خب اسمو رسمش چیه ؟


_بدبختی منم اینه اصلا نمیدونم کیه

اوستا: پس از کجا میدونی مادر پدرشو تو اتیش سوزی از دست داده؟

_ عمو میگف اون موقع ک خونشون اتیش میگیره خونه نشست میکنه ک بل کل خونه نابود میشه بعد یه مرد اونو از زیر اوار در میاره و میبره خونش اما وقتی میفهمه ک دختر ن حافظه داره ن میتونه حرف بزنه همه چیو تو یه نامه مینویسه و میبرتش میزارتش جلو اسایشگاه روانیو در میره

اوستا: اها خب پس الان شما چی صداش میکنید؟؟

_ خانوم کوچولو


اوستا: خانوم کوچولو حالا چرا خانوم کوچولو


_ خیلی بهش میاد انقد لاغره و کوچول موچولوعه ک نگو ماام اسمشو گذاشتیم خانوم کوچولو

اوستا : اها



romankadeh1.ir | @romankadeh1