#پرواز_را_به_خاطر_بسپار_پارت_1


از عصر مستاٴصل دم در خانه حاج آقا نیکوسرشت ایستاده ام.

یک خانه کلنگی در یکی از مناطق قدیمی تهران.

هنوز هم در شک و تردید درست بودن تصمیمم هستم.

آنقدر زنگ در حیاط را فشار داده ام، که جای انگشتانم روی زنگ مانده است.

تاکسی زرد دم در خانه نگه میدارد.

خودش است. حاجی نیکوسرشت، به همراه خانمی که بچه ی چند ماهه ای را در بغل دارد.

جلو میروم . دستم را به سوی حاجی دراز میکنم.

- سلام، حاج آقا

نگاهی به من می اندازد و دستش را جلو می آورد. دستم را در دستان گرم و پدرانه اش میفشارد.

- علیک سلام پسرم! اینجا چکار میکنی؟

- حاج آقا، اومدم دست به دامنت بشم. گره کارم فقط به دست شما باز میشه.

- پسرم، دست به دامن ائمه شو. من کی هستم!

دست در جیب کتش میکند و کلید را در می آورد و در خانه را باز میکند.

romankadeh1.ir | @romankadeh1