#پروانه_ی_من_پارت_1


نفسم می گیرد در هوایی که نفس های تو نیست!

آهی می کشم.جمله ی بی معنایی بود.حداقل برای من بی معنا بود.امشب،درست برعکس این جمله برایم اتفاق افتاده بود.نفسم گرفته بود...اره نفسم سخت هم گرفته بود!

از اینکه بعد از گذشت یک سال و23 روز و 11 ساعت و 20 دقیقه والبته، ثانیه هایی که سریع تر از هر چیزی می گذشتند ،باز هم باهاش روبرو شده بودم،نفسم گرفته بود.

فکرش را هم نمی کردم که امشب،در این میهمانی برخوردی با کسی که به تازگی از ذهن و دلم پاک شده بود ،داشته باشم.

اره...من جای اون نفسم گرفته بود که، در کمال ارامش و اعتماد به نفس، چشم تو چشم من،دست انداخته بود دور دست های نامزد جدیدش و لبخند ژکوند تحویل من و پدرم می داد و ککش هم نمی گزید که روزی ...

چشمهایم را از زور اندوهی که دوباره به قلبم هجوم آورده می بندم.

یادم نمیرفت روزهایی که با هم گذرونده بودیم.یادم نمیرفت تمام 4 سالی که توی دانشکده قدم به قدمم راه می اومد و برام از حافظ و سعدی می گفت و من ِ ساده،فکر می کردم که یه پسر چطور می تونه اینقدر به حافظ و سعدی علاقه داشته باشه.که اینقدر رفتار ملایمت امیز با یک زن رو بلد باشه!ولی افسوس...

با صدای مردانه و ملایمی نگاهم را از آسمان ابری شهرم جدا می کنم.

-خانوم رستگار؟چرا تنها ایستادید؟!

از فضولیه بی جای مرد جوانی که با فاصله ی اندکی از من ایستاده بود،کمی کفری میشم.ولی به زعم اینکه اون هم تقریبا، امشب میزبان ما محسوب میشه،لبخندی تصنعی به لب میارم.

-داشتم از منظره ی برفیه حیاط ویلا لذت میبردم.جدا که ویلای زیبایی دارید جناب صدر.

مرد جوان همونطور که هنوز هم نگاهش روی تک تک اعضای صورتم کند و کاوش می کرد، لب باز می کند.

-بله!کاملا درست می گید.کمتر کسی پیدا میشه که از سبک زیبای این ویلا خوشش نیاد.و با مکثی ادامه میده.

-راستی....از پدرتون شنیدم که یک سال گذشته رو توی کیش مستقر بودین!درسته؟


romankadeh1.ir | @romankadeh1