#پارلا_پارت_1




خانومم! یه لحظه تشریف بیارید اینجا!

مارال محکم توی بازویم زد و گفت:

گشت ارشاده.

قلبم در سینه فرو ریخت. سریع برگشتم و پشت سرم را نگاه کردم. دو تا مامور پلیس با چادرهای مشکی و چشم هایی که از سر دقت تنگ شده بود نگاهم می کردند. پشت سرشان ون نیمه پری قرار داشت. آب دهانم را قورت داد و یک دفعه شروع کردم به دویدن. با آن کفش های پاشنه ده سانتی نمی توانستم خیلی تند بدوم. صدای فریاد مارال را شنیدم:

پارلا بدو!

نمی دانستم مارال در چه موقیعی است. فقط با سرعت از پایین میدان ونک به سمت بالا می دویدم. مردم را با آرنج کنار می زدم و با سرعت می دویدم. نفسم داشت بند می آمدم. کفش جلو بسته ام به ناخن های کاشته شده ی پایم فشار می آورد. دو مرد را با آرنج کنار زدم و سریع خودم را در اتوب*و*س خط آزادی- ونک انداختم که داشت به حرکت در می آمد. اتوب*و*س راه افتاد و من مامور پلیس را دیدم که پشت اتوب*و*س متوقف شد. نفس نفس می زدم و احساس می کردم که قلبم در دهانم است. بدنم از ترس می لرزید. مامور پلیس بی سیم زد و چیزی را گزارش داد که من خوب می دانستم پلاک و مشخصات اتوب*و*س است. لبم را گزیدم. شالم را جلو کشیدم و کفش هایش را در آورد. با خودم فکر کردم:

اگه توی ایستگاه بعدی منتظرم باشن چی؟

دست لرزانم را به میله ی اتوب*و*س گرفتم و دست دیگرم را روی قلبم گذاشتم که به شدت می تپید. ترافیک هم قوز بالا قوز بود. چند نفر از خانم ها که توی اتوب*و*س بودند نگاه بدی به سر و وضع من کردند. در دل گفتم:

چیه؟ بیاید من و بخورید!

یک دفعه چیزی به ذهنم رسید. اتوب*و*س که توی ترافیک متوقف شد بلند گفتم:

آقای راننده پیاده می شم.

آن قدر اتوب*و*س شلوغ بود که راننده چیزی نشنید. دوباره بلند داد زدم:

در و باز کنید! پیاده می شم.

مردها که در قسمت مردانه و نزدیک به راننده رسیده بودند بلند گفتند:

پیاده می شن. نگه دارید.

از اتوب*و*س پیاده شدم. سریع کرایه را حساب کردم و به سمت بالا دویدم. آسفالت کف خیابان پاهایم را زخم کرد. چاره ی دیگری نداشتم. کفش های پاشنه بلند پدر پایم را در می آورد. آسفالت داغ امانم را برید. در آن ظهر تابستان شر شر عرق می ریختم و تمام آرایشم روی صورتم ماسیده بود. موهای مشکی رنگم به شقیقه هایم چسبیده بود. به سمت خیابان ونک دویدم. کنار مرکز خرید ونک متوقف شدم. خم شدم و دست هایم را روی زانوهایم گذاشتم. چند بار نفس عمیق کشیدم تا عاقبت نفسم جا آمد. دست در کیفم کردم و شماره ی مارال را گرفتم. بعد از دو تا بوق مارال گوشی را برداشت و بلافاصله پرسید:

کجایی؟

نفس عمیقی کشیدم و گفتم:

کنار مرکز خرید ونک. بیا سر خیابون ونک. از این جا ماشین می گیریم می ریم.

romankadeh1.ir | @romankadeh1