#نفرین_رخسار_پارت_1


بسم اللّه الرحمن الرحیم…


∵پیام∵

توی اتاقم با استرس قدم می‌زدم. دلم هیجان می خواست و گاهی حتی این حس برام خطرآفرین بود ولی نمی تونستم بی خیالش بشم… منتظر بودم تا دوستم تماس بگیره و در مورد اون ویلا که نفرین شده بود باهام حرف بزنه.

صدای در اتاقم اومد و بعداز ثانیه ای مادرم وارد شد:

-پیام جان…

جلو رفتم:

-بله مامان؟ چی شده؟

روی مبل نشست:

-پسرم باید درمورد یک موضوعی باهم صحبت کنیم.

رو به روش نشستم. دل توی دلم نبود که هیربد دوستم زنگ بزنه…

-بفرمایید. من سرتا پا گوشم.

-پسرم می خوام برات بریم خواستگاری بالاخره تو دیگه برای خودت مردی شدی و ۲۵ سالته. باید متاهل بشی.

کلافه و مصمم گفتم:

-مادرِ من بهتره بس کنید؛ من که بهتون گفتم… من حالا حالاها قصد ازدواج ندارم. پس شماهم بهتره که این فکر رو از توی سرتون بیرون کنید. شما که منو می شناسید من دنبال یه زندگی آروم نیستم من هیجان رو دوست دارم پس راحتم بذارید.

-ولی پیام این هیجان کاذب خطر آفرینِ پسرم؛ چرا میخوای خودتو و ماها رو بدبخت کنی آخه. من فقط تورو دارم دلم به تو خوشِ پس بیا و به حرفم گوش کن، اگر خودت دختری مد نظرت نیست به خودم بگو تا دست به کار بشم.

-من ازدواج نمی کنم. حرف آخرم همینه.

مامان با دلخوری از جا بلند شد و از اتاقم بیرون رفت. کلافه روی تختم خوابیدم.



romankadeh1.ir | @romankadeh1