#ناخواسته_پارت_2


مهر ماه بود و هنوز هوا انقدر سرد نشده بود؛ بنابراین سریع دوش گرفتم و لباس های دانشگاه را پوشیدم. شلوار لی، مانتو مشکی و مقنعه . کمی ارایش کردم و به چهره ام در اینه خیره ماندم. امروز مهم ترین روز زندگی ام بود و من می خواستم این "مهم ترین روز " به بهترین نحو بگذرد. نگاهم به ساعت افتاد،هفت و بیست دقیقه بود .کوله وارشیوم را برداشتم و سریع از اتاق زدم بیرون.روی پله اخر بودم که مامان سر راهم سبز شد سرعت را کم کردم وگرنه با مامان می رفتیم تو دیوار!!

-سلام صبح بخیر .مامان خانم خیلی دیرم شده پس بی خیال صبحانه.

-صبح بخیر بیا این اسنکارو بگیرتو راه بخور. برای ایدا هم گذاشتم.

نگاهی به ساندویچ هایی که در دست داشت انداختم، انها را از او گرفتم . خداحافظی کردم و بیرون رفتم. از در پارکینگ که بیرون می رفتم ایدا به موبایلم زنگ زد:

-بله؟

-ساعتو نگاه کردی؟

-اره بیا دم در

-زهرمار دم درم.

–بابا یه کم مودب باش اینجوری که امروز رد میشیم.

-کجایی شهرزاد؟

-جون تو سر کوچه ام.

و تلفن را قطع کردم.

خانه عمو علی یک کوچه با ما فاصله داشت. وقتی به خانه شان رسیدم ، او جلوی در ایستاده بود. شیشه را پایین دادم و گفتم :

-جون ایدا ببخشید دیگه تکرار نمیشه حالام قهر نکن سریع سوار شو تا به کلاسمون برسیم.

مثل همیشه ایدا سریع کوتاه امد وبا اخم سوار شد.

–سلام به دختر عموی قشنگم.


romankadeh1.ir | @romankadeh1