#مهندسین_شیطون_و_اخمو_پارت_1


با صدای ساعت زنگدارم از خواب بیدار شدم ...یه چشممو به زور باز کردم و به صفحه ی ساعت دوختم ...
اوه ....تازه هشته که ...بازم خواستم چشمامو ببندم که برنامه های امروزم تو ذهنم اومد...
به ضرب رو تختم نشستم و سعی کردم چشمامو باز کنم ...ولی مگه میشد لامصب ...انگار چسب ریختن رو پلکام...
بالارخه بعد از یه ربع جنگ با نور و تنبلی و خواب چشمام تا نصف باز شد
باصدای مادرجونم یه متر پریدم هوا
مادرجون-نیلوووووو...مگه امروز نبایست میرفتی شرکت ....
زمزمه کردم -چرا باید نه اونجا باشم ....میشه؟؟؟
مادرجون -دختر روز اولی دیر نکن بدقول نشناسنت..
بلند گفتم
-بیدارم مادرجون ...بیدارم الان میام
سریع تخت رو مرتب کردم و موهای بلندمو با کش بستم و شلوار کتون استخونی رنگمو پوشیدم با مانتو مشکی تا زانوم ساده ...
شال مشکی و کیفمم برداشتم و از اتاق رفتم بیرون ...
مادرجون میز رو چیده بود و خودش در حال صحونه خوردن بود
-تنها تنها !؟...ای بی معرفت ...داشتیم ؟
مادر جونم لبخندی زد -زبون نریز دختر ...بیا زود بخور برو
شال و کیف رو رو مبلا گذاشتمو رفتم دستشویی ...دست و صورتمو شستم و مداد مشکیم که تو جیب مانتوم بود و جزءلاینفک ابزار زندگیم رو برداشتم و به دور چشمام کشیدم...همین ..

romankadeh1.ir | @romankadeh1