#ملورین_پارت_1


با سروصدایی که از طبقه ی پایین می اومد از خواب پریدم.

غرغر کنان از تخت پایین پریدم.

صدای آبدیس و آرمیس بود.

با خودم غرزدم:- اَه ...مردشورتون رو ببرن. نمیذارن آدم بخوابه..

رفتم جلوی آینه و به قیافه ی آشفته ام خیره شدم.

پیراهن بلندم که تا روی رون پام بود و عکس یه گربه با چشم های آبی روش بود٬ یه طرفش بالا رفته بود و شونه ی چپم از یقه ی لباسم پیدا بود.

موهام پریشون دورم ریخته بود.و آبی چشمام خمار شده بود.

حوصله ی هیچ کاری رو نداشتم.

دمپایی رو فرشیای خرگوشیم رو پوشیدم.

پاهام رو تکون دادم.

گوش های خرگوش های روی دمپایی هام تکون خوردن.

عاشقشون بودم.

به سمت سرویس اتاقم رفتم.

صورتم رو شستم.

از اتاقم بیرون رفتم.

بی حوصله از پله ها پایین رفتم و با صدای گرفتم٬ بلند گفتم-: شما دوتا کار و زندگی ندارین همش اینجاین؟

آبدیس-: مگه فضولی؟

پایین رسیدم.

دمپاییم رو در آوردم و پرت کردم سمتش...

خواست جا خالی بده٬ ولی دیر این کار رو کرد و دمپاییم محکم خورد وسط پیشونیش.

romankadeh1.ir | @romankadeh1