#مرد_نفرین_شده_پارت_1


زهرا سرش رو تو گوشم فرو برد و زمزمه کرد:هورام نگاه کن اون مرد رو که کنار ستون ایستاده

پوفی کردم گفتم:وای زهرا بیچارم کردی تو از وقتی که اومدیم این مهمونی هی میگی اینو نگاه کن اون و نگاه کن. خسته شدم بابا.

عقب کشید و با خشمی ساختگی تو چشمام زل زد:نه بابا زبون دراوردی.

من:چشماتو برای من اون جوری نکنا.

دوباره حرفش رو از سرگرفت:جون زهرا نگاهش کن.

سرمو با تاسف تکون دادم و گفتم: کو کجاست؟

خیلی ضایع دستش رو دراز کرد و با نوک انگشتش یه مردی و بهم نشون داد که محکم زدم رو دستش و گفتم:ای خدا خفت نکنه. چرا اینجوری نشون میدی؟

ایشی گفت و دستش رو مالش داد.

زهرا:خدا بگم چیکارت نکنه دستم رو شکستی.

من:حقته اصلا من چرا خر شدم و با تو به این پارتی اومدم.من و چه به این کارا.

زهرا:واسه من پاستوریزه بازی در نیارا.

برو بابایی بهش گفتم و رومو به سمت همون مردی که با دست نشون میداد کردم.

شروع کردم به ارزیابیش هیکل ورزشکاری و تیپش هم که عالی بود یه کت و شلوار مشکی با پیراهن سفید و کراوات قرمز زده بود. یکم بالا تر رفتم و به صورتش زل زدم. فکی مربعی که به چهرش جذبه ی خاصی میداد لبای قلوه ای و دماغ متناسب با صورت جذابش چشمهاش آبی بود و رنگ موهاشم زیتونی.پوست صورتش هم سفیده سفید بود.

بیشتر به خارجی ها شباهت داشت.

انگار که سنگینی نگاهمو حس کرد که صحبتشو با مرد روبروییش قطع کرد و به طرف من برگشت.

با اخم به چشمهام زل زد.

ترسیدم و رو مو کردم اونور.

چه قیافه ی ترسناکی داشت با این خیلی جذاب بود اما من از مردای چشم آبی متنفر بودم و حس میکردم قیافشون ترسناکه.

دوباره زهرا تو گوشم وز وز کرد:دیدیش چه جذابه؟

اخم کردم:مبارکه صاحبش به من چه.

چپ چپ نگاهم کرد و گفت:ضد حال من و باش رو دیوار کی یادگاری مینوسم.

درحالی که آب پرتقالم رو مزه مزه میکردم گفتم:اشتباه میکنی دیگه برو دیوار یکی دیگه رو پیدا کن و روش یادگاری بنویس.

فهمیدم حرصش گرفته این و از نفس کشیدن های بلندش متوجه شدم.

از یه جا نشستن خسته شدم و دوباره رو کردم به طرف زهرا و گفتم:پاشو بریم یه تکونی به خودمون بدیم خسته شدم.


romankadeh1.ir | @romankadeh1