#من_،_قربانی_یک_انتقام_پارت_3

از من بدش میاد

هه ... من خیلي چیزا در مورد زندگیم نمیدونم حتي نمیدونم پدرم کیه

يعني اونم فهمید که اين زن زن زندگي نمي شه و رفت

پس چرا منو با خودش نبرد ؟ ... به خاطر اين کار هیچ وقت نمي بخشمش

شايد هم فکر کرد منم دختر همین زنم و يه روزي مثل نازنین مي شم

رامین : عمه حالا مي خوايد چي کار کنید

سیمین : من تا انتقامم رو از پدرش نگیرم اروم نمي شینم ... رامین تو بايد کمکم کني

رامین بلند زد زير خنده و گفت : حتما رو من حساب باز کنین ! ... راشین بیا بريم خونه

راشین : بريم خدافظ عمه جون

و بعد صداي باز و بسته شدن در اومد

سیمین : تو هم درست مثل پدرتي ... هیچ وقت نتونستم مثل خودم بکنمش ... از هر دوتون حالم

بهم مي خوره

و بعد از اتاق رفت بیرون

با رفتن سیمین چشمامو باز کردم به محیط اطراف خیره شدم

خداي من اينجا چرا اين شکلي ... يعني بیمارستان که مي گن همینه ... با چیزي که از تلويزيون

ديده بودم فرق مي کرد

رو به روم يه تلويزيون قرار داشت زيرش هم يه مبل 3نفره و يه میز عسلي که جلوش بود ترکیب

اتاق سبز و سفید بود

به نظر میاد که اتاقش خوصوصیه

به کنارم نگاه کردم

اخ جون يه دست از لباسام روي میز بود

سعي کردم از جام بلند شم که سرم تیر کشید

بهش اهمیت ندادم و با کمي تلاش از جام بلند شدم

از پنجره به بیرون نگاه کردم که ديدم خدا رو شکر کسي نیست

لباسام رو پوشیدم و بازم به بیرون نگاه کردم و وقتي که ديدم کسي تو سالن نیست از اتاق خارج

شدم

به هزار جون کندن بود که از ساختمان بیمارستان خارج شدم

به ساعتي که روي مغازه ي روبه روم بود نگاه کردم البته به ظاهرش نمي خورد که مفازه باشه ...

ساعت 0:32صبح بود

خداي من حالا چي کار کتم من حتي يه دوست هم ندارم که بهش پناه ببرم

romankadeh1.ir | @romankadeh1