#من_،_قربانی_یک_انتقام_پارت_2


برم البته به چه قیمتي

با کلاه برداري ...

هیچ کي ندونه من که میدونم پاي چه کسايي به اين خونه باز شده ... خودش کم خود فروشي کرد

که اون نازنین بیچاره رو هم وارد اين کار کرد ... نازنیني که

الان از مامان هم بد تر شده بود ... هه مامان چه کلمه ي غريبي اون اصلا لیاقت اين اسم رو نداره

... همون سیمین هم از سرش زياديه

فردا 5شنبه هست ... حالا چي کار کنم ... خدايا ... بايد خودمو دستي دستي بدبخت مي کردم ؟ ...

هر چند الانم زندگي خوش نداشتم ولي هر چي بود راحت تر از تحمل رامین بود ... منو ببخش ...

ولي چاره اي ندارم

اره ...

مردن بهتر از تن دادن به اين خفت بود

کشوي میزم رو باز کردم و چند تا قرص در اوردم با يه لیوان اب خوردم

ديگه زندگي واسه ي من هیچ معني نمیداد

حس کردم که معدم مثل نبض داره میزنه ...

کم کم احساس معده درد کردم و چشام سنگین شد

همه چیز حالت دوران داشت و هیچي نمي فهمیدم

کم کم داشت بدنم شل میشد که يهو افتادم و سرم محکم با يه چیز تیزي که فکر کنم لبه ي میز

بود برخورد کرد با صداي مهیبي به زمین خوردم

و هم زمان صداي در و از اونطرف صداي نازنین اومدش

و ديگه نفهمیدم چي شد ...

***

حس کردم يه صداهايي میاد

سیمین : دکتر کي به هوش میاد؟

دکتر : معلوم نیست خانم به علت ضعفي که داشتن قرص ها زود روشون تاثیر گذاشتن و چون

ضربه اي که به سرشون وارد شده جدي بوده مشخص نیست

که کي از حالت کما در بیان فقط بايد دعا کنین

بعد صداي باز بسته شدن در اومد ... انگار که دکتر رفت

راشین : مي خوام که صد سال سیاه به هوش نیاد

من نمیدونم که دلیل ابن همه نفرت اينا از من چي بوده که حتي مادر که چه عرض کنم سیمین هم


romankadeh1.ir | @romankadeh1